ولى دست برنداشت هنگامى كه زياد اصرار كردم گفت : اى مرد ! من مردى مبتلا و آلوده به گناهم و تو مرد پاكى هستى ، اگر شرح حال مرا براى دوست بزرگوارت ، امام صادق عليه السلام بازگويى اميدوارم كه خدا مرا بدين وسيله نجات دهد .
سخن او در دل من اثر كرد ؛ هنگامى كه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و حال او را باز گفتم ؛ فرمود : هنگامى كه به كوفه باز مىگردى او به ديدار تو مىآيد ؛ به او بگو : جعفر بن محمد براى تو پيام فرستاده و گفته است كارهاى گناه آلودهات را رها كن و من بهشت را براى تو ضامن مىشوم !
ابو بصير مىگويد : هنگامى كه به كوفه بازگشتم در ميان كسانى كه از من ديدن كردند ، او بود ؛ هنگامى كه مىخواست برخيزد ، گفتم : بنشين تا منزل خلوت شود ، كارى با تو دارم . هنگامى كه منزل خلوت شد به او گفتم اى مرد ! شرح حال تو را براى امام صادق عليه السلام گفتم ، فرمود : سلام مرا به او برسان و بگو اعمال زشت خود را ترك كند و من براى او ضامنِ بهشتم !
همسايهام سخت منقلب شد و گريه كرد ؛ سپس گفت : تو را به خدا جعفر بن محمد چنين سخنى را به تو گفته است ؟ ! ابو بصير مىگويد سوگند ياد كردم كه او چنين پيامى را براى تو فرستاده است !
آن مرد گفت : همين كافى است و رفت !
پس از چند روز به سراغ من فرستاد ؛ ديدم پشت در خانهاش در حالى كه بدنش ( تقريباً ) برهنه است ايستاده و مىگويد : اى ابو بصير ! چيزى در منزل من ( از اموال حرام ) باقى نمانده مگر اين كه از آن خارج شدم . ( آنچه را كه صاحبانش را مىشناختم به آنها دادم و بقيّه را به نيازمندان بخشيدم . ) و تو مىبينى اكنون من در چه حالتم !
ابو بصير مىگويد من از برادران شيعه لباس ( و ساير نيازمنديهاى زندگى ) را براى او جمع آورى كردم ؛ مدّتى گذشت كه باز به سراغ من فرستاد كه بيمارم نزد من بيا ! من مرتّب به او سر مىزدم و براى درمان او مىكوشيدم . ( ولى درمانها سودى نبخشيد ) و سرانجام او در آستانهء مرگ قرار گرفت .
من در كنار او نشسته بودم و او در حال رحلت از دنيا ، بىهوش شد ؛ هنگامى كه به
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٩٠