مىدهم . ( و هر كدام را در جاى خود به كار مىگيرم . )
هشام در آخرين و مهمترين سؤال مقدّماتى خود پرسيد : آيا وجود اعضاء و حواس ، ما را از قلب و عقل بىنياز نمىكند ؟
گفت : نه . زيرا اعضاء و حواس ممكن است گرفتار خطا و اشتباهى شود ؛ اين قلب است كه آنها را از خطا باز مىدارد .
اينجا بود كه هشام رشتهء اصلى سخن را به دست گرفت و گفت : « اى ابا مروان ! ( ابا مروان كنيهء عمرو بن عبيد بود . ) هنگامى كه خداوند متعال اعضا و حواسّ انسان را بدون امام و رهبر و راهنمايى قرار نداده ، چگونه ممكن است جهان انسانيّت را در شكّ و ترديد و اختلاف بگذارد ، و امامى براى اين پيكر بزرگ قرار ندهد ؟ »
عمرو بن عبيد در اينجا متوجّه نكتهء اصلى بحث شد و سكوت اختيار كرد ، و بعد فهميد كه اين جوان پرسش كننده ، همان هشام بن حكم معروف است ، او را در كنار خود نشاند ، و احترام شايانى نمود .
امام صادق عليه السلام بعد از شنيدن اين ماجرا در حالى كه خنده بر لب داشت به هشام فرمود :
« چه كسى اين منطق را به تو ياد داده است ؟ »
هشام عرض كرد : بهرهاى است كه از مكتب شما آموختهام .
امام صادق عليه السلام فرمود : « به خدا سوگند اين سخنى است كه در صحف ابراهيم و موسى عليه السلام آمده است . » « 1 »
آرى ! امام به منزلهء قلب عالم انسانيّت است و اين حديث مىتواند اشاره به ولايت و هدايتهاى تشريعى او باشد يا تكوينى يا هر دو .
حديث معروف ابو بصير و همسايهء توبه كارش گواه ديگرى بر اين مطلب است :
او مىگويد : همسايهاى داشتم كه از كارگزاران حكومت ظالم ( بنى اميّه يا بنى عبّاس ) بود و اموال فراوانى از اين طريق فراهم ساخته و به عيش و نوش لهو و شرابخوارى و دعوت گروههاى فساد به اين مجالس مشغول بود ؛ بارها شكايت او را به خودش كردم
هامش
( 1 ) . نقل با تلخيص و اقتباس از اصول كافى ، جلد 1 ، صفحهء 169 ، حديث 3 .