كنيزك را نزد او بگذار و برگرد !
« مدّتى گذشت ، هارون خادمش را فرستاد تا از وضع حال كنيز با خبر شود . ( آيا توانسته است در امام نفوذ كند يا نه ؟ ) خادم برگشت و گفت كنيز را در حال سجده براى پروردگار ديدم ! سر از سجده بر نمىداشت و پيوسته مىگفت : قُدُّوسٌ سُبْحانَكَ سُبْحانَكَ !
« هارون گفت : به خدا سوگند موسى بن جعفر عليه السلام او را سحر كرده ! كنيز را نزد من بياوريد ! هنگامى كه او را نزد هارون آوردند بدنش ( از خوف خدا ) مىلرزيد و چشمش به سوى آسمان بود .
« هارون گفت : جريان تو چيست ؟
« كنيز گفت : من حال تازهاى پيدا كردهام ؛ نزد آن حضرت بودم و او پيوسته شب و روز نماز مىخواند ؛ هنگامى كه سلام نماز را گفت در حالى كه تسبيح و تقديس خدا مىكرد ، عرض كردم مولاى من ! آيا حاجتى دارى انجام دهم ؟ فرمود : من چه حاجتى به تو دارم ؟
گفتم : مرا براى انجام حوائج شما فرستادهاند !
« اشاره به نقطهاى كرد و فرمود اينها چه مىكنند ؟ كنيز مىگويد : من نگاه كردم ، چشمم به باغى افتاد پر از گلها كه اوّل و آخر آن پيدا نبود ؛ جايگاههائى در آن ديدم كه همه با فرشهاى ابريشمين مفروش بود ؛ خادمانى بسيار زيبا كه مانند آنها را نديده بودم آمادهء خدمت بودند ؛ لباسهاى بى نظيرى از حرير سبز در تن داشتند ، و تاجهايى از درّ و ياقوت بر سر ، و در دستهايشان ظرفها و حولههايى براى شستن و خشك كردن بود ؛ و نيز انواع غذاها را در آنجا آماده ديدم ؛ من به سجده افتادم و همچنان در سجده بودم تا اين خادم مرا بلند كرد ، هنگامى كه سر برداشتم خود را در جاى اوّل ديدم !
« هارون گفت : اى خبيثه ! شايد سجده كردهاى و به خواب رفتهاى و آنچه ديدى در خواب ديدى ! كنيز گفت : نه به خدا قسم اى مولاى من ! من قبلًا اين صحنهها را ديدم ، سپس به خاطر آن سجده كردم ! هارون الرّشيد به خادم گفت : اين زن خبيث را بگير و نزد خود نگاه دار ، تا احدى اين داستان را از او نشنود !
« كنيز بلافاصله مشغول نماز شد ؛ هنگامى كه از او سؤال كردند چرا چنين مىكنى ؟
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٩٢