باز مىگردند !
آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطهء نزديكى با اخلاق دارد ، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست ، و چون روح و جسم آدمى عوض نمىشود ، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست .
جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكّر بودهاند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كردهاند ( هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد ) .
نمونهاى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مىخوانيد :
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است
شمشير نيك ز آهن بد چون كند كسى ؟ * ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس !
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست * در باغ لاله رويد و در شورهزار خس !
* * *
بر سيهدل چه سود خواندن وعظ * نرود ميخ آهنين در سنگ
آهنى را كه موريانه بخورد * نتوان برد از آن به صيقل زنگ !
* * *
چون بود اصل گوهرى قابل * تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نكو نداند كرد * آهنى را كه بدگهر باشد
سگ به درياى هفتگانه مشوى * كه چو تر شد پليدتر باشد !
خر عيسى گرش به مكّه برند * چون بيايد هنوز خر باشد !
* * * دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كردهاند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطهء عوامل خارجى ، از قبيل تأديب و نصيحت و اندرز است ، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد ، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت ، درست مانند سردى آب كه به وسيلهء عوامل حرارتزا از بين مىرود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود ، حرارت را پس داده ، به حال اوّل باز مىگردد !