مىدانستند كه پدرشان يوسف را دوست دارد و نيز دوست دارد كه وى در آسايش باشد و خوش بگذارند و نيز شدّت علاقه او را به وى مىدانستند . از اينرو ، از راه همين عوامل وارد شدند [ و رضايت پدر را جلب كردند ] ، بدين ترتيب كه يوسف بازى مىكند و آنان او را در برابر هرگزندى نگهدارى خواهند كرد و مورد حمايت قرارش خواهند داد .
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ ؛
يعقوب اين عذر را پيش آورد كه وى طاقت فراق يوسف را ندارد و همين عذر موجب شد كه كينه آنان به يوسف چند برابر شود . همچنين وى اين بهانه را پيش كشيد كه مىترسد مبادا گرگ او را بخورد .
رازى بر اين عذر خردهگيرى كرده و گفته است : « گويى يعقوب حجّت را به آنان تلقين مىكرد و در ضرب المثلها آمده است : بلا به منطق واگذار شده است » .
قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ ؛
يعنى در اين صورت ما ناتوانانى خواهيم بود كه لياقت و صلاحيت هيچ كارى را نداريم . يعقوب از سخنان آنان فريب خورد و يوسف را با آنها فرستاد ، در حالى كه آنها گروه زيانكار بودند .
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ .
آنان كارى را كه بر آن اجماع كرده بودند انجام دادند و گمان مىكردند كه به خواستهء خودشان رسيدهاند . لكن يوسف كارش را به خدا واگذار كرد و خدا هم او را از پيامدهاى بد نيرنگ آنان نگهداشت .
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ ؛
خدا به يوسف الهام كرد كه تو از اين مصيبت رهايى مىيابى و تو به زودى برادرانت را از كارى كه انجام دادهاند آگاه خواهى كرد ، بدون اينكه آنان تو را بشناسند .
فرزندان اسرائيل و فرزندان علما
بدين مناسبت ، شباهتهايى كه ميان برخى از فرزندان عالمان دين و فرزندان اسرائيل ( نام دوم يعقوب ) وجود دارند بيان مىكنيم :