به خويشاوندى » . حتّى منبع دوستى و رفاقت ، لذّت روحى است ، لكن بسيارى از وقتها ، انسان از خودش غافل مىشود و واقعيتش را فراموش مىكند . بنابراين ، با منطق خويشاوندى چيزى را شرح مىكند كه با الهام گرفتن از مصلحت خود ، آن را انجام مىدهد .
البتّه ، لازم نيست مصلحتى كه انسان را به حركت وامىدارد ، مصلحت شخصى او باشد ؛ زيرا يك فرد اخلاصمند و آگاه ، در گفتار و كردار ، ايمان دارد كه مصلحت او فرع بر مصلحت جامعه است و به همين سبب ، با رنج جامعه رنجور و با خوشحالى آن خوشحال مىشود و تمامى نيكىها را در احقاق حق و برپايى عدالت مىبيند . امّا انسان ناخالص ، اندوهى جز اندوه خود و زندگىاى جز زندگى خويش نمىبيند ، همان كارى كه پسران اسرائيل با يوسف كردند ، تا تنها خودشان از محبّت پدر لذّت ببرند . لكن خداوند با محروم كردن آنان [ از محبّت پدر ] مجازاتشان كرد و آنها را مورد خشم خود و پيامبرش يعقوب قرار داد و به يوسف عزّت و كرامت بخشيد و آنان در برابر او با كمال خوارى ايستادند و به گناه خود اعتراف و از او با اين سخنان خود درخواست آمرزش كردند : « به خدا سوگند كه خدا تو را بر ما فضيلت داد و ما خطاكار بوديم » .
لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ .
فرزندان يعقوب عليه السّلام تنها به اين دليل يوسف را در نهانگاه چاه انداختند كه پدرش او را بر آنان از لحاظ مهربانى و دوستى برترى مىداد . قريش نيز با محمد صلّى اللّه عليه و إله جنگيدند و او را بسيار آزار دادند ، در حالى كه او همانند آنها قرشى بود ؛ زيرا خدا او را بر آنان و بر تمامى انسانها برترى داد . خداوند يوسف را بر برادرانش پيروز كرد ، چنان كه محمد صلّى اللّه عليه و إله را بر قومش پيروز گردانيد و در اين امر ، پند و اندرزهايى نهفته است براى كسى كه بخواهد حقايق را بشناسد و از آن پند گيرد .
إِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى أَبِينا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ .