دلايلى اقامه كردند كه تفسير و نيز ابطال آنها قبلا گفته شد .
كسى كه دلايل نصارا را باطل كرد ، خود خدا بود ؛ لكن از زبان محمّد صلّى اللّه عليه و آله . در ميان هيئت ، دانشمندانى وجود داشتند كه معمولا حقيقت بر چنين دانشمندانى پنهان نمىماند . از جملهء آنها مىتوان از « ابو حارثه » ، رئيس دينى اين هيئت نام برد . همچنين وى برادرى به نام « كرز » داشت كه همراه او بود . هنگامى كه ابو حارثه آيات روشن الهى را شنيد ، آهسته به برادرش ، كرز گفت : محمّد صلّى اللّه عليه و آله همان پيامبرى است كه ما انتظار او را مىكشيديم . برادرش گفت : اگر تو بر اين امر يقين دارى پس چه چيزى مانع مىشود كه وى را تصديق كنى ؟ ابو حارثه گفت : پادشاهان اموال زيادى به ما دادند و ما را گرامى داشتند و اگر ما به محمّد ايمان آوريم ، آنان همهچيز را از ما خواهند گرفت .
سخن ابو حارثه در قلب « كرز » جاى گرفت و مدّتى آن را در زواياى دل خويش پنهان داشت . مدّتى بعد او اسلام خود را اعلام و جريان برادرش را با مردم بازگو كرد .
درستى اين روايت نياز به دليل ندارد ؛ زيرا خود بر درستىاش دلالت دارد و به اصطلاح منطقىها « برهان آن ، با خود آن است » ، چراكه پيشتر در هنگام تفسير آيهء 54 همين سوره ، تحت عنوان « حق و صاحبان منافع » ، گفتيم كه بسيارى از كسانىكه حق را انكار و با آن دشمنى مىكنند ، به سبب حفظ مصالح ويژه و منافع شخصى آنهاست .
پيامبر اسلام با دليل كوبنده و منطق صحيح ، كه بالاتر از آن را نمىتوان تصور كرد ، در مورد صفات و خصوصيات عيسى عليه السّلام با هيئت نجران به مناظره پرداخت ؛ امّا وقتى آنان به دشمنى خود همچنان پاى فشردند ، او سخن خويش را با آنان قطع كرد و به مناظره پايان داد و آنان را به كارى فراخواند كه با براهين و مناقشهها ، هيچگونه شباهتى نداشت ؛ امّا نزاع و تخاصم را قاطعانه و به سرعت ، از بين مىبرد . آنها را تنها به يك « كلمه » فراخواند ؛ كلمهاى كه در آن لحظهء حسّاس كسى آن را بر زبان جارى نمىكرد ، مگر اينكه به راستگويى خويش يقين داشته باشد و كسى از گفتن آن خوددارى نمىكرد مگر اينكه به دروغگويى خود يقين داشته باشد . اين كلمه ، چنين
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص١٣٤