ذات نا يافته از هستى ، بخش * كى تواند كه شود هستى بخش « 1 »
و اگر اين فطرت را قدرى تفصيل دهيم و حكم آن را توضيح دهيم ، جميع اسماء و صفات كه در دار تحقّق موجود است و از كمالات مطلقه است ، براى ذات مقدّس غنىّ مطلق ثابت شود . پس از لوازم آن فطرت ، رجاء و خوف و توكّل و تسليم و ثقه و امثال آن پيدا شود .
پس معلوم شد توجه ناقص به كاملِ مطلق براى رفع نقص و احتياج او فطرى و جبلّى است ، و توكل از جنود عقل و از لوازم فطرت مخموره است .
و چون حقيقت حرص ، عبارت است از شدّت تَوَقان نفس به دنيا و شؤون آن ، و كثرت تمسّك به اسباب و توجه قلب به اهل دنيا و كثرات لازمهء آن است ، و خود آن لازم جهل به مقام مقدّس حق - جلّ وعلا - و قدرت كامله و عطوفت و رحمت آن است ، پس چون محتجب از حق است و متوجه به اسباب عاديه ، و نظر استقلال به اسباب دارد ، متشبّث به آنها شود - عملًا و قلباً - و منقطع از حق گردد . پس طمأنينه و وثوق از نفس برود و اضطراب و تزلزل جايگزين آن گردد ، و چون از اسباب عاديه حاجت آن روا نشود و آتش روشن آن خاموش نگردد ، حالت اضطراب و توقان و تمسك و تشبّث به دنيا و اهل آن ، روزافزون شود تا آنجا كه انسان را به كلّى در دنيا فرو برد و غرق كند .
و معلوم است خود حرص و لازم و ملزوم آن ، از احتجاب فطرت و از جنود جهل و ابليس است ، و خود آن شرّ و از لوازم شرّ است و منتهى به شرّ شود ، و كمتر چيزى انسان را مثل آن به دنيا نزديك كند و از حق تعالى و تمسّك به ذات مقدّسش دور و مهجور نمايد .
هامش
( 1 ) - هفت اورنگ ، مثنوى سبحة الأبرار ، عقد 4 ، بيت 23 .