خداخواهى است ، و ديگرى تبعىِ استظلالى است كه آن فطرتِ تنفر از نقص است كه اساس تنزّه و تقوى است به معنى عامّ شامل آن . و تمام احكام شرايع ، چه احكام قالبى و چه احكام قلبى بر اين دو اصل محكم الهى بنا نهاده شده است . « 1 »
اكنون برگرديم بر سر مقصود كه راه تحصيل ملكه حلم است .
بايد دانست كه به واسطهء شدَّت اتصالى كه ما بين ملك بدن و روح است - چنانچه در فلسفه اعلا ثابت است كه نفس داراى نشئات غيب و شهادت است ، و آنْ عالى در عين دنُوّ است و دانى در عين عُلُوّ است ، و با وحدتْ تمام قوا است - « 2 » بنا بر اين ، تمام آثار ظاهريه در روح ، و آثار معنويه در ملك بدن سرايت مىكند . پس اگر كسى در حركات و سكنات مواظبت كند كه با سكونت و آرامش رفتار كند ، و در اعمال صوريه مانند اشخاص حليم رفتار كند ، كم كم اين نقشه ظاهر به روح سرايت كند و روح از آن متأثر شود ، و نيز اگر مدّتى كظم غيظ كند و حلم را به خود ببندد ، ناچار اين تحلّم به حلم منتهى شود و همين امر تكلّفىِ زورى امر عادى نفس شود . و اگر مدتى انسان ، خود را به اين امر وادار كند و مواظبت كامل از خود كند و مراقبت صحيح نمايد ، نتيجهء مطلوبه البته حاصل شود . و در آثار شريفه اهل بيت وحى - عليهم السلام - اين علاج مذكور است .
در وسايل ، از نهج البلاغه نقل كند كه مولاى متَّقيان - عليه السلام - فرمود :
« اگر نمىباشى حليم ، پس حلم را به خود ببند ؛ زيرا كه كم است كه كسى خود را شبيه به قومى كند مگر آن كه اميد است از آنان شود » . « 3 » و از حضرت صادق نيز
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد به ص 297 .
( 2 ) - الأسفار الأربعة ، ج 8 ، ص 221 ، فصل 4 از باب 5 ؛ و ج 9 ، ص 56 ، فصل 5 از باب 8 .
( 3 ) - متن فرمايش على - عليه السلام - اين است :
« إنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيمَاً فَتَحَلَّمْ ، فَإنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إلَّا وَ أوْشَكَ أنْ يَكُونَ مِنْهُمْ » .
( وسائل الشيعة ، ج 15 ، ص 268 ، باب 26 از أبواب جهاد النَّفس ، ح 14 ؛ نهج البلاغة ، ص 506 ، رقم 207 ) .