مورد امر است و براى تحصيل آنها نيز دستور رسيده است . پس انسان مادامى كه حيات دنياوى را از دست نداده ، بايد قدر آن را بداند و در تحصيل ملكات فاضله كه اساس سعادت بر آنها نهاده شده ، بايد كوشش كند و با هر رياضتى است ، پس از قلع ملكات خبيثه از نفس ، در تحصيل مقابلات آنها كه جنود عقل و رحمان است ، بايد جانفشانى كند و خوددار از آن نباشد . و نبايد به نداشتن اخلاق فاسده فقط ، قانع شود ؛ زيرا قلع مادّه فساد مقدّمه براى اصلاح و تكميل نفس است .
و آنچه بيشتر مورد نظر [ است ] حصول كمالات روحانيّه است كه مايه سعادت انسانى است و مقدمه كمال تامّ توحيدى است ؛ چنانچه تقوى ، خود نيز منظور استقلالى نيست . و مَثَل تخليه نفس از ملكات خبيثه ، مَثَل تقوى است اگر مرتبه عملى تقوى را ملحوظ داريم . همانطور كه تقوا براى تنزيه از تَلويث است و اين تنزيه مقدّمه تكميل عمل است ، همانطور تنزيه از ملكات خبيثه - كه يك مرتبه از تقوى است در صورتى كه معناى عام او را ملحوظ داريم - مقدّمه كمالات روحانى است كه ملكات حسنه فاضله است ؛ چنانچه مرتبه كامله از تقوى - كه ترك غير حق است ، و تنزيه از شرك به تمام معانى آن است - مقدّمه حصول توحيد و اقبال به حق است . و اين ، منظور اصلى از خلقت است ؛ چنانچه در حديث قدسى به آن اشاره شده :
« كُنْتُ كَنْزَاً مَخْفِيَّاً فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَيْ اعْرَفَ » .
« 1 »
و ما پيشتر ذكر كرديم كه تمام اساس شرايع حقّه ، بر طبق دو فطرت الهيّه است كه يكى اصلىِ استقلالى است و آن فطرتِ عشق به كمال مطلق است كه اساس
هامش
( 1 ) - من گنجى پنهان بودم ، پس دوست داشتم شناخته شوم ، پس آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم .
( موسوعة أطراف الحديث النَّبوي الشريف ، ج 6 ، ص 507 ) .