رهايى يابيد و پرورشتان دهم تا آگاه شويد » . « 1 »
در واقع امام عليه السلام در اين جملهء كوتاه به چهار بُعد مهم حكومت اسلامى و حقوق ملتها بر حاكمان اشاره فرموده است :
1 . برنامهريزى صحيح
2 . تنظيم عادلانهء مسائل اقتصادى
3 . توجه كامل به امر آموزش
4 . توجه به امر پرورش و تهذيب نفوس و مبارزهء با مفاسد اخلاقى . « 2 »
ب . كفاف ( رفاه نسبى )
هزينههايى كه شامل ضروريات زندگى فردى و اجتماعى نيست ولى وجود آن آرامش و آسايش بيشتر را در پى دارد ، مصارف در حدّ « كفاف » و رفاه نسبى شمرده مىشود . چنانكه در بعضى از روايات از آن به « كفاف » ياد شده است .
منظور از كفاف كه در بعضى از روايات با « عفاف » همراه شده « 3 » ، اين است كه انسان در دنيا به مقدار نيازش قانع باشد و زيادهطلبى را كنار بگذارد و از اموال حرام چشم بپوشد كه در اين صورت هم قرين آرامش در زندگى دنيا خواهد بود و هم بار او براى آخرت سبك مىگردد ، چرا كه بيشترين بدبختى انسان از سوى حرص و ولع در افزونطلبى است .
در كلامى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه بيش از حدّ كفاف نخواهيد : «
لاتسألوا فيها فوق الكفاف
» . « 4 »
آن حضرت در كلامى ديگر فرمودهاند : «
ما فوق الكفاف إسراف
» . « 5 »
از نگاه اسلام ، توسعهء بر اهل و عيال ، داشتن زندگى نسبتاً خوب ، توأم با آرامش و راحتى و برخوردارى از رفاه نسبى ، نه تنها منعى ندارد ، بلكه از سعادت انسان شمرده شده ، و در محدودهء « كفاف » تعريف شده است .
در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم : «
إنّ من سعادة المرء المسلم في الدنيا ، الجار الصالح والمنزل الواسع و المركب البهيء
؛ از سعادت آدمى در دنيا داشتن همسايهء شايسته ، منزلى وسيع و مركب راهوار است » . « 6 »
اسلام حتى ، رعايت شأن افراد را در بهرهگيرى بيشتر از امكانات تا آنجا كه براى حفظ عزت و آبرو لازم است ، خارج از محدودهء « كفاف » نمىداند ، لذا در اين بينش ، گاهى ميزان مصرف براى افرادى كه از مقام و موقعيت اجتماعى خاصى برخوردار مىشوند ، متناسب با عرف و زمان تغيير مىكند .
از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم : «
إنّ أهل الضعف من مواليّ يحبّون أن أجلس على اللبود وألبس الخشن وليس يحتمل الزمان ذلك
؛ برخى از دوستان كوتهفكر ما ، دوست دارند كه من روى نمد
هامش
( 1 ) . نهجالبلاغه ، خطبهء 34 .
( 2 ) . ر . ك : پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام ، ج 3 ، ص 346 - / 347 .
( 3 ) . كافى ، ج 2 ، ص 140 ، ح 3 .
( 4 ) . نهجالبلاغه ، خطبهء 45 .
( 5 ) . غررالحكم ، ح 9222 .
( 6 ) . كنز العمال ، ج 11 ، ص 92 ، ح 30752 .