در همان كتاب آمده است : هنگامى كه متوكل عباسى بر محمد بن عبدالملك زيات خشمگين شد - و آن چند ماه پس از خلافت متوكل بود - تمام اموال او و آنچه را در اختيار داشت گرفت ؛ اموالى كه زيات در ايام وزارتش در دوران معتصم و الواثق باللَّه از افراد به زور گرفته بود و تنورى از آهن ساخته بود و درون آن ميخهايى كار گذاشته بود ؛ ميخهايى تيز همچون سوزن و به اين وسيله مخالفان خود را شكنجه مىكرد و مىكشت . متوكل دستور داد خودش را در همان تنور بيندازند . او در آنجا دو شعر ( عبرتانگيز ) براى متوكل نوشت :
هِىَ السَّبِيلُ فَمِنْ يَوْم إلى يَوْمٍ * كَأنَّهُ ما تَريكَ الْعَيْنُ فِي النَّوْمِ
لا تَجْزِعَنَّ رُوَيْداً إنَّها دُوَلٌ * دُنْيا تُنَقّلُ مِنْ قَوْمٍ إلى قَوْمٍ
اين راهى است كه هر روز روندهاى دارد و شبيه چيزى است كه انسان در خواب مىبيند .
بىتابى نكن ، آرام باش اينها حكومتهايى است دنيوى كه از گروهى به گروه ديگر منتقل مىشود .
هنگامى كه فرداى آن روز اين نامه به دست متوكل رسيد ( كمى متنبه شد و ) دستور داد او را از آن تنور خارج كنند . وقتى به سراغ او آمدند مرده بود و حبس او در آن تنور چهل روز به طول انجاميد .
امثال اينگونه داستانها در طول تاريخ بسيار است .
اين سخن را با حديثى كوتاه و پرمعنا از اميرمؤمنان على عليه السلام كه در تحفالعقول آمده است پايان مىدهيم كه به فرزندش امام حسين عليه السلام ضمن نصايح فراوانى فرمود :
« وَمَنْ حَفَرَ بِئْراً لِأَخِيهِ وَقَعَ فِيهَا ؛
كسى كه چاهى براى ديگران حفر كند سرانجام خودش در آن چاه خواهد افتاد » . « 1 »
در چهارمين نكته مىفرمايد : « كسى كه ( بىمقدمه ) به سراغ كارهاى سخت
هامش
( 1 ) . تحف العقول ، ص 88