زندگى آنها را مشوش مىسازد ، در حالى كه اگر قناعت پيشه مىكردند و به آنچه خدا به آنها داده بود راضى مىشدند ، غم و اندوه از صفحهء دل آنها برچيده مىشد و زندگى خوب و آرامى داشتند .
اضافه بر اين انسان بايد بداند بسيارى از امورى كه از دست مىرود هيچگاه مقدر نبوده است كه نصيب وى شود ، پس چرا براى آنچه براى انسان مقدر نيست غمگين گردد .
در سومين نكته مىفرمايد : « آنكس كه تيغ ستم بركشد ( سرانجام ) با همان تيغ كشته مىشود » ؛
( وَمَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْيِ قُتِلَ بِهِ )
. گرچه اين موضوع مانند بسيارى ديگر از پيامدهاى رذائل اخلاقى جنبهء كلى و عمومى و دائمى ندارد ؛ ولى در طول تاريخ بسيار ديده شده كه ظالمان با همان روش كه ديگران را مىكشتند كشته شدهاند .
در حالات « ابومسلم » آمده است كه « ابوسلمة » « 1 » را غافلگيرانه كشت و ششصد هزار نفر را نيز بهطور غافلگيرانه و ناجوانمردانه و توأم با شكنجه به قتل رسانيد .
هنگامى كه منصور دوانيقى خواست او را به قتل برساند اين دو شعر را براى او خواند .
زَعَمْتَ أَنَّ الدّينَ لا يَنْقَضي * فَاسْتَوْفِ بِالْكَيْلِ أبا مُجْرِمٍ
اشْرَبْ بِكَأسٍ كُنْتَ تَسْقي بِها * امَرُّ فِي الْحَلْقِ مِنَ الْعَلْقَمِ
گمان كردى كه دين ادا نمىشود . اى ابومجرم ! با همان پيمانهاى كه به ديگران مىدادى دريافت دار !
از همان جامى بنوش كه با آن تلخترين نوشابه را به ديگران مىدادى . « 2 »
هامش
( 1 ) . او يكى از وزراى بنىالعباس و مرد اديب و سياستمدارى بود ، هرچند به حكومت عباسيان خدمت مىكرد . در تاريخ آمده است كه شبى از نزد منصور سفاح تك و تنها خارج شد . ناگهان گروهى از اصحاب ابومسلم بر سر او ريختند و او را كشتند . ( الكنى و الالقاب ، شيخ عباس قمى ، ج 1 ، ص 93 )
( 2 ) . مروج الذهب مسعودى مطابق نقل شرح نهجالبلاغهء علامهء شوشترى ، ج 14 ، ص 582 )