در روايت سومى آمده است كه عمرو بن عاص به او گفت : اگر مىدانى زياد فرزند توست چرا او را به خود ملحق نمىكنى ؟ گفت : از اين جمعيت مىترسم كه پوست از سر من بكنند . « 1 »
روشن است كه ابوسفيان هرگز نمىتوانست به سبب عمل منافى عفتى كه با مادر زياد داشت ثابت كند كه حتماً نطفهاى كه منعقد شده از ناحيهء اوست ، تنها به ظن و گمان تكيه كرد و با وقاحت و بىشرمى در حضور على عليه السلام و بعضى ديگر چنين سخنى را بر زبان راند و به همين دليل ، امام عليه السلام در نامهء بالا به زياد يادآور مىشود كه اينگونه ادعاهاى شيطانى در اسلام معيار اثبات نسبت نيست و به همين دليل تو هرگز نمىتوانى از ابوسفيان ارث ببرى زيرا فرزند نامشروع از پدر و مادر خود ارث نمىبرد ( و تاكنون هم ادعاى ميراثى نداشتهاى ) بنابراين تسليم وسوسههاى شيطانى معاويه نشو !
حضرت در پايان مىفرمايد : « و كسى كه به چنين سخن واهى و بىاساس تمسّك جويد همچون بيگانهاى است كه در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد كه همه او را كنار مىزنند و همانند ظرفى است كه در كنار مركب مىآويزند كه به هنگام راه رفتن پيوسته تكان مىخورد و به اين طرف و آن طرف مىرود » ؛
( وَالْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ « 2 » ، وَالنَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ ) .
به تعبير ديگر اگر معاويه از اين طريق بخواهد تو را برادر خود بخواند و تو هم بپذيرى ، هرگز نه فرزند ابوسفيان خواهى بود و نه برادر معاويه ، بلكه لكهء ننگى بر تو نيز خواهد نشست كه تو زنا زادهاى و حتى از آن خاندان بيگانهاى ؛ نه ارث مىبرى و نه برادر مشروع محسوب مىشوى ، هرچند برادرى معاويه با آن اعمال زشتش نيز براى تو افتخار نيست .
هامش
( 1 ) . شرح نهجالبلاغهء ابن ابىالحديد ، ج 16 ، ص 180 .
( 2 ) . « مُدَفَّع » از ريشهء « دفع » گرفته شده و به معناى كسى است كه او را از كارى جلوگيرى مىكنند .