سخنى بگويد و او آن را بهانهء كار خود سازد . امام عليه السلام با جملههاى بسيار متين و حساب شدهاى كه در اين فراز از نامه است او را به كلى از ميدان برون كرده و سر به زير ساخته است . در واقع امام عليه السلام مىخواهد بفرمايد كه تو فرزند ابوسفيان ، جرثومهء كفر و شرك و بت پرستى و دشمن شمارهء يك اسلام و آتشافروز جنگهاى ضد اسلامى هستى . تو در دامان هند جگرخوار پرورش يافتهاى و خاندان تو با اسلام بيگانه بوده است اكنون مىخواهى براى صحابهء پيغمبر صلى الله عليه و آله تعيين مقام كنى و فاضل و مفضول بسازى .
حضرت در ادامه به صورتى كوبندهتر و آشكارتر مىافزايد : « اسيران آزاد شده از كفار زمان جاهليّت و فرزندان آنها را با امتياز نهادن ميان مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت ؟ » ؛ ( وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ ، التَّمْيِيزَ بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ ، وَ تَرْتِيبَ دَرَجَاتِهِمْ ، وَ تَعْرِيفَ طَبَقَاتِهِمْ ! ) .
گويا فراموش كردهاى كه تو در روز فتح مكّه كه آخرين سنگر دشمنان اسلام فتح شد ، زير تيغ مجاهدان بودى و راهى براى فرار نداشتى و همچنين پدرت ابوسفيان ، به همين دليل در برابر اسلام و رسول خدا تسليم شديد و آن حضرت بر شما منت نهاد و همه را آزاد كرد . حال آمدهايد بر كرسى داورى نشستهايد و دربارهء صحابهء پيغمبر به قضاوت مىپردازيد ؟ راستى شرمآور است كسى كه داراى چنين سابقهاى است و خانوادهاى با اين پيشينهء سوء دارد بخواهد در اين گونه مسائل دخالت كند .
در واقع بايد لبهء تيز انتقاد را متوجه كسانى كرد كه امثال معاويه را بعد از پيغمبر پر و بال دادند و سوابق او را فراموش كردند و فرماندارى بخش عظيمى از كشور اسلام را به او سپردند . آرى در زمان خليفهء دوم بود كه معاويه به اين مقام منسوب شد و سرزنش ، متوجه مسلمانانى است كه با اين فاصلهء كم ، سوابق خاندان بنىاميّه را به فراموشى سپردند و به حكومت آنها تن در دادند و بر ضد آنها قيام
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 389
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٨٩