و مغرزها « 1 » إلى حيث بطنه كصبغ الوسمة « 2 » اليمانيّة ، أو كحريرة ملبسة مرآة ذات صقال « 3 » ) .
در سوّمين ويژگى مىفرمايد : « گويى بر اطراف گردنش معجرى است سياه رنگ كه به خود پيچيده ؛ ولى از كثرت شادابى و درخشندگى به نظر مىرسد كه رنگ سبز پر طراوتى با آن آميخته شده » ( و كأنّه متلفّع « 4 » بمعجر « 5 » أسحم « 6 » ؛ إلّا أنّه يخيّل لكثرة مائه ، و شدّة بريقه ، أنّ الخضرة النّاضرة ممتزجة به ) .
سپس در چهارمين ويژگى مىافزايد : « و در كنار گوشش خط باريك بسيار سفيدى همچون نيش قلم به رنگ گل بابونه كشيده شده كه بر اثر سفيدى درخشندهاش در ميان آن سياهى تلألؤ خاصّى دارد » ( و مع فتق سمعه خطّ كمستدقّ « 7 » القلم في لون الأقحوان « 8 » ، أبيض يقق « 9 » ، فهو ببياضه في سواد ما هنالك يأتلق « 10 » ) .
و سرانجام در بيان پنجمين ويژگى مىفرمايد : « كمتر رنگى ( در جهان ) يافت مىشود كه طاووس از آن بهرهاى نگرفته باشد ؛ با اين فرق كه شفافيّت و درخشندگى و تلألؤ حرير
هامش
( 1 ) « مغرز » محل قرار گرفتن يا محل فرو رفتن چيزى است .
( 2 ) « وسمه » رنگ خاصى بوده كه ابرو يا محاسن را با آن رنگ مىكردند .
( 3 ) « صقال » و صيقل به يك معناست .
( 4 ) « متلفع » به معناى پيچيده شده از مادهء « لفع » ( بر وزن نفع ) به معناى فرا گرفتن و گرداگرد چيزى را پوشاندن است .
( 5 ) « معجر » ، روسرى و مقنعه .
( 6 ) « اسحم » به معناى سياه است .
( 7 ) « مستدق » به معناى باريك و نازك است و از مادهء « دق » ( بر وزن حق ) گرفته شده .
( 8 ) « أقحوان » به معناى بابونهء سفيد است .
( 9 ) « يقق » به معناى بسيار سفيد از مادهء « يقوقه » گرفته شده است .
( 10 ) « يأتلق » يعنى مىدرخشد از مادهء « ألق » ( بر وزن دلق ) گرفته شده .