است كه گرد و غبار تغيير و زوال بر دامان كبريايىاش نمىنشيند .
با اين مدارك روشن ، باز متأسّفانه - همان گونه كه در بالا اشاره شد - عقيدهء منحطّ به جسميت ، دامان جمعى از مسلمانان نادان و بىخبر را گرفت و آنقدر در اين مسير ظلمانى پيش رفتند كه مطابق نقل « محقّق دوانى » گروهى از آنها عقيده دارند كه خداوند تركيبى از گوشت و خون است و بعضى از آنها معتقدند كه نورى نقرهگون و شفّاف از او مىدرخشد و قامت او هفت وجب با وجبهاى خود اوست و بعضى از آنها معتقدند كه او به صورت انسان نوجوان زيبا و داراى مويى مجعّد است .
« علّامهء حلّى » در كتاب « منهاج الكرامه » داستانى از بعضى از « مجسّمه » نقل مىكند كه شنيدنى است ؛ مىگويد : « يكى از بزرگان آنها ، روزى از كنار مرد نفت فروشى مىگذشت كه نوجوان زيبارويى با موهاى مجعّد و پيچ خورده از آنجا عبور كرد ، آن عالم سخت به قيافهء نوجوان خيره شد و پيوسته به او نگاه مىكرد ! مرد نفت فروش كه آدم بى بند و بارى بود . تصوّر كرد آن مرد نظر سويى نسبت به نوجوان دارد ، شب هنگام نزد او آمد و گفت : من امروز ديدم كه تو سخت به او نگاه مىكنى اگر بخواهى مىتوانم او را در اختيار تو قرار دهم ! آن مرد برآشفت و با تندى به او گفت : من كرارا به اين نوجوان نگاه كردم چون مذهب من بر اين است كه خداوند گاه از آسمان به همين صورت به زمين نازل مىشود . گفتم : نكند او خداى من باشد ! مرد نفت فروش نخست ناراحت شد و گفت : من با اين شغلى كه دارم بسيار بر تو - با آن زهدى كه دارى و اين عقيدهء كثيف - ترجيح دارم ! « 1 »
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه علّامهء تسترى ، جلد 1 ، صفحهء 233 .