در اين موقع يكى از دربانان وارد مجلس شد و به « سفّاح » خبر داد كه مردى ژوليده و غبار آلود از راه رسيده و درخواست ملاقات فورى داد .
« سفّاح » با اين اوصاف او را شناخت ، گفت : قاعدتا بايد « سديف » شاعر باشد ؛ بگوييد وارد شود .
« بنى اميّه » با شنيدن نام « سديف » رنگ از چهرههايشان پريد و اندامشان به لرزه در آمد ؛ زيرا مىدانستند او شاعرى توانا ، فصيح ، شجاع و از دوستان و شيعيان على عليه السّلام و از دشمنان سرسخت بنى اميّه است .
« سديف » وارد شد ؛ هنگامى كه نگاهش به بنى اميّه افتاد ، اشعار تكان دهندهاى در مورد ظلمهاى بنى اميّه بر بنى هاشم قرائت كرد كه از جمله آنها اين دو بيت بود :
و اذكروا مصرع الحسين و زيد * و قتيل بجانب المهراس
و القتيل الّذي بحرّان أضحى * ثاويا بين غربة و تتاس
« به ياد آوريد ! محل شهادت حسين عليه السّلام و زيد را و آن شهيدى كه در مهراس ( اشاره به شهادت حمزه در احد است . ) شربت شهادت نوشيد .
و آن شهيدى كه در حرّان به شهادت رسيد و تا شامگاهان در تنهايى بود و ( حتّى جنازهء او ) به فراموشى سپرده شد » .
( اشاره به شهادت « ابراهيم بن محمّد » يكى از معاريف بنى هاشم و بنى عبّاس در سرزمين حرّان در نزديكى مرزهاى شمالى عراق است ) . « 1 » « سفّاح » دستور داد خلعتى به « سديف » بدهند و به او گفت : فردا بيا تا تو را خشنود سازم و او را مرخص نمود ؛ سپس رو به بنى اميّه كرد و گفت : سخنان اين برده و غلام بر شما گران نيايد ، او حق ندارد دربارهء موالى خود سخن بگويد ؛ شما مورد احترام من هستيد ( برويد و فردا بياييد ! )
هامش
( 1 ) معجم البلدان ، جلد 2 ، صفحهء 235 .