پخش شد . سفّاح چهار صد نفر از غلامان نيرومند خود را مسلّح ساخت و دستور داد هنگامى كه من عمامه را از سر برداشتم ، همه حاضران را به قتل برسانيد .
سفّاح در جاى خود قرار گرفت و رو به بنى اميّه كرد و گفت : امروز روز عطا و جايزه است ؛ از چه كسى شروع كنم ؟ آنها براى خوشايند سفّاح گفتند : از بنى هاشم شروع كن ! يكى از غلامان كه با او تبانى شده بود گفت : « حمزة بن عبد المطلب » بيايد و عطاى خود را بگيرد .
سديف كه در آنجا حاضر بود گفت : حمزه نيست . سفّاح گفت : چرا ؟ گفت زنى از بنى اميّه به نام هند ، وحشى را واداشت تا او را به قتل برساند ؛ سپس جگر او را بيرون آورد و زير دندان گرفت .
سفّاح گفت : عجب ! من خبر نداشتم ، ديگرى را صدا بزن .
غلام صدا زد : « مسلم بن عقيل » بيايد و عطاى خود را بگيرد .
خبرى نشد ؛ سفّاح پرسيد : چه شده ؟ سديف در جواب گفت : « عبيد اللّه بن زياد » او را گردن زد و طناب به پاى او بست و در بازارهاى كوفه گردانيد .
سفّاح گفت : عجب ! نمىدانستم ، ديگرى را طلب كنيد و غلام همچنان ادامه داد و يك يك را صدا زد ، تا به امام حسين عليه السّلام و ابو الفضل العبّاس و زيد بن على و ابراهيم بن محمّد رسيد و بنى اميّه هنگامى كه اين صحنه را ديدند و اين سخنان را شنيدند ، به مرگ خود يقين پيدا كردند و در اينجا بود كه آثار خشم و غضب در چهرهء سفّاح كاملا نمايان شد و با چشمش به سديف اشاره كرد و « سديف » اشعارى انشاء كرد كه از جمله دو بيت زير است :
حسبت أميّة أن سترضى هاشم * عنها ، و يذهب زيدها و حسينها
كذبت و حقّ محمّد و وصيّه * حقّا ستبصر ما يسييء ظنونها