بنى اميّه پس از بيرون آمدن از نزد سفّاح به مشورت پرداختند . بعضى گفتند :
بهتر آن است كه فرار كنيم ؛ ولى گروه بيشترى نظر دادند كه خليفه وعدهء نيكى به ما داده و « سديف » كوچكتر از آن است كه بتواند نظر خليفه را برگرداند .
فردا همه نزد « سفّاح » آمدند ؛ او دستور پذيرايى از بنىاميّه را داد ؛ ناگهان « سديف » شاعر وارد شد و رو به سفّاح كرد و گفت :
« پدرم فدايت باد ! تو انتقام گيرندهء خونهايى ؛ تو كشندهء اشرارى » . سپس اشعار بسيار مهيّجى خواند كه از ظلم و بيدادگرى بنى اميّه مخصوصا از ظلم آنها بر شهيدان كربلا سخن مىگفت . « سفّاح » ظاهرا برآشفت و به « سديف » گفت : تو در نظر من احترام دارى ؛ ولى بر گرد و ديگر از اين سخنان مگو و گذشته را فراموش كن .
بنى اميّه از كاخ « سفّاح » بيرون آمدند و به شور پرداختند ؛ گفتند : بايد از خليفه بخواهيم « سديف » را اعدام كند و گرنه سخنان تحريك آميز او ما را گرفتار خواهد كرد .
« سفّاح » شب هنگام « سديف » را احضار كرد و گفت : واى بر تو چرا اين قدر عجله مىكنى ؟ ! « سديف » گفت : « پيمانه صبر من لبريز شده و پيش از اين طاقت تحمل ندارم . چرا از آنها انتقام نمىگيرى ؟ » سپس بلند بلند گريه كرد و اشعارى در مظالم بنى اميّه بر بنى هاشم خواند كه سفّاح را تكان داد و به شدّت گريست . « سديف » نيز آن قدر گريه كرد كه از هوش رفت ؛ هنگامى كه به هوش آمد « سفّاح » به او گفت روز آنها فرا رسيده و به مقصودت خواهى رسيد ! برو امشب را آرام بخواب و فردا بيا . امّا « سديف » آن شب به خواب نرفت و پيوسته با خدا مناجات مىكرد و از او مىخواست سفّاح به وعدهاش وفا كند .
« سفّاح » روز بعد براى اغفال بنى اميّه دستور داد ، منادى ندا كند كه امروز روز عطا و جايزه است . مردم به طرف قصر هجوم آوردند و درهم و دينارهايى در ميان آنها
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 497
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤٩٧