نزديك نشوند و گرنه آگاهانه ، يا ناخودآگاه در پرتگاه گناهان سقوط مىكنند كه خاصيّت نزديكى به پرتگاه ، همواره همين است . لذا در ادامهء حديث بالا مىخوانيم :
« فمن ترك الشّبهات نجا من المحرّمات ، و من أخذ بالشّبهات ارتكب المحرّمات ، و هلك من حيث لا يعلم » .
در هفتمين وصف مىافزايد : « او ادّعا مىكند من از بدعتها دورى مىكنم ، در حالى كه در ميان آنها آرميده است ! » ( و يقول : أعتزل البدع ، و بينها اضطجع « 1 » ) .
اين ادّعا نيز ممكن است از سر فريبكارى ، يا جهل مركّب باشد و اصولا ابزار كار عالمنمايان گمراه و فريبكار ، چنگ زدن به دامن بدعتها و ترك سنّتهاست ، تا هواى نفس خويش و هوسهاى شيطانى را در لباس دين به خورد مردم بدهند و اين كار جز از طريق بدعتگذارى ، ميسّر نيست .
حقيقت « بدعت » آن است : « چيزى را كه جزء دين نيست داخل دين نمايند و يا چيزى كه برنامهء مسلّم دين است از آن خارج سازند . » بدعت حرام ، هرگز به معناى نفى نوآورىها در مسائل زندگى ، اعمّ از علمى و صنعتى و آداب اجتماع نيست .
بدعت آن است كه كارى را به عنوان برنامهء دينى معرّفى كنند ، در حالى كه در دين نباشد ، يا عكس آن . عدم درك حقيقت بدعت سبب شده است كه گروهى از جاهلان و ناآگاهان ، در اين مسئله گرفتار افراط و تفريطهايى شوند .
در هشتمين و نهمين و دهمين وصف كه در واقع به منزلهء جمعبندى صفات پيشين است ( و لذا با فاء تفريع ذكر شده ) مىفرمايد : « بنابراين ، چهرهء او چهرهء انسان است ، ولى قلبش قلب حيوان ، راه هدايت را نمىشناسد تا از آن پيروى كند و طريق گمراهى را درك نمىكند تا از آن بپرهيزد ( و ديگران را از آن باز دارد ) و او ( در حقيقت ) مردهاى است در ميان زندگان ! » ( فالصّورة صورة إنسان ، و القلب قلب
هامش
( 1 ) « إضطجع » از مادّهء « ضجع » ( بر وزن زجر ) به معناى به پهلو خوابيدن است .