بعد از همين داستان حملهء غارتگرى شام به شهر انبار ، از آن حضرت شنيده شده مىخوانيم :
« و اللّه ما تكفوننى أنفسكم فكيف تكفوننى غيركم ان كانت الرّعايا قبلى لتشكوا حيف رعاتها و انّنى اليوم لأشكو حيف رعيّتى كأنّنى المقود و هم القادة أو الموزوع و هم الوزعة ، شما براى حل مشكلات خودتان نمىتوانيد به من كمك كنيد چگونه مىتوانيد مشكل ديگران را دفع كنيد ؟ ! در گذشته ، رعايا از ستم فرمانروايانشان شكايت داشتند ولى من از ستم رعيّتم ، شكايت دارم ! گويا ، من پيروم و آنها ، پيشوا و من فرمانبر و محكومم و آنها ، فرمانده و حاكم ! » « 1 » در جاى ديگر مىفرمايد : « أريد أن أداوى بكم و أنتم دائى ، من ، مىخواهم بيمارىهاى خودم را به وسيلهء شما مداوا كنم ، امّا شما ، خود درد و بيمارى من هستيد ! » حضرت سپس به پيشگاه خدا شكايت مىبرد و عرضه مىدارد : « أللّهمّ قد ملّت أطبّاء هذه الدّاء الدّوىّ و كلّت النّزعة بأشطان الركىّ ! أين القوم الّذين دعوا الى الاسلام فقبلوه و قرءوا القرآن فأحكموه و هيجوا الى القتال فولهوا و له اللّقاح الى اولادها ، بار خدايا ! طبيبان اين درد جانفرسا ، خسته شدند و بازوى تواناى رادمردان در كشيدن آب همّت از وجود اين مردم - كه دائما در حال فروكش كردن است - ناتوان گرديده ! كجايند آن مردمى كه به اسلام دعوت شدند و پذيرفتند و قرآن را تلاوت مىكردند و به خوبى در مىيافتند و در عمل پياده مىكردند و به سوى جهاد دعوت مىشدند و عاشقانه مانند ناقهاى كه به دنبال فرزندش مىرود ، به سوى آن راه مىافتادند ؟ » « 2 » اينها همه به خوبى نشان مىدهد كه مشكل كار على عليه السّلام كجا بوده و درد بىدرمان حكومتش ، از كجا سرچشمه مىگرفته و اگر مردمى غير از سست عنصران كوفه گرداگرد وجودش را مىگرفتند تاريخ اسلام شكل ديگرى به خود مىگرفت . « 3 »
هامش
( 1 ) كلمات قصار ، شمارهء 261 .
( 2 ) خطبهء 121 .
( 3 ) در مقدّمهء جلد نخست در بارهء شخصيت على عليه السّلام نيز تا آنجا كه مناسب آن بحث فشرده بود ، سخن گفتيم و بخشى از قضاوت صاحب نظران را بازگو كرديم .