داشتم ، چه گونه مىتوان مرا به عدم آگاهى در فنون جنگ متهم كرد ؟ ! مشكل من جاى ديگر است و آن اين است كه من پيروانى دارم كه فاقد انضباط نظامىاند و طغيانگر و سركشند و در لحظات حسّاس خودسرانه ، دست به هر كارى مىزنند و نتيجهء آن شكست است .
تجربهء ناموفق جنگ صفّين و داستان خدعه و نيرنگ معاويه و عمرو عاص در مسألهء بر سر نيزه كردن قرآنها و از آن تأسفبارتر ، داستان حكميت ابو موسى اشعرى ، بهترين گواه و شاهد براى اين مدّعا است . امروز همهء محقّقان تاريخ ، بلكه غير محقّقان مىدانند كه اگر آن سرپيچى و نفاق لشكر عراق نبود پيروزى در جنگ صفين قطعى بود و هرگز آن وقايع خونبار - كه به خاطر حكومت بلا منازع امويان در تاريخ اسلام ، رخ داد - پيش نمىآمد و به همين دليل ، مىتوان از وقايع جنگ صفين به عنوان دردناكترين فراز تاريخ اسلام و تاريخ زندگى على عليه السّلام نام برد ، چرا كه پيامدهايش بسيار ناگوار و گسترده بود و قلب پاك على عليه السّلام را سخت آزرد .
نه تنها در زمان على عليه السّلام كه امروز هم بسيارى از ناآگاهان ، سياست جنگى و كشور دارى امير مؤمنان را به خاطر بىخبرى از آنچه در تاريخ اتفاق افتاد ، زير سؤال مىبرند و اين يكى از بارزترين نشانههاى مظلوميت آن بزرگوار است ، آن مردى كه فرمانش به مالك اشتر ، به عنوان يكى از عاليترين برنامههاى كشور دارى و مديريت ، در تاريخ مىدرخشد و پس از گذشت چهارده قرن ، پيوسته ، اصولش محكم و استوار است و به مصداق
« كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها »
« 1 » ، دوست و دشمن از ثمرات آن بهرهمند مىگردد و ساير فرمانها و نامههاى او در نهج البلاغه از نهايت انسجام و پختگى سياست او خبر مىدهد ، كارش به جايى برسد كه اين گونه در بارهء او قضاوت شود ! تنها در اينجا نيست كه على عليه السّلام از اين مسأله پرده برمىدارد ، بلكه در موارد متعدّد ديگر نيز به اين حقيقت تلخ اشاره مىكند كه مردم بىوفا و عصيانگر و گروهى خيانتكار برنامههاى مرا در هم مىريختند . در يكى از كلمات قصار كه اتفاقا
هامش
( 1 ) سوره ابراهيم ، آيات 24 و 25 .