4 - پايان غم انگيز ماجرا
بعضى از شارحان نهج البلاغه نوشتهاند ، هنگامى كه خبر ناگوار حمله به شهر انبار و غارتگرى شاميان و كشتن فرماندار على عليه السّلام به آن حضرت رسيد ، امام عليه السّلام خطبهاى خواند ، سپس سكوت كرد تا ببيند كسى پاسخ مثبت مىدهد يا نه . همه خاموش شدند و هيچ سخنى نگفتند . حضرت هنگامى كه سكوت آنها را ديد ، پياده به راه افتاد تا به نخيله ( لشكرگاه معروف كوفه ) رسيد و مردم نيز به دنبال آن حضرت به راه افتادند . گروهى از سرشناسان ، عرض كردند : « يا امير المؤمنين ! شما ، باز گرديد ما اين مشكل را براى شما حل مىكنيم . » امام عليه السّلام فرمود : « شما مشكل خود را نمىتوانيد حل كنيد ، چگونه مىتوانيد مشكل مرا حل كنيد ؟ » ولى آنها اصرار كردند و امام عليه السّلام بازگشت در حالى كه بسيار اندوهگين بود و به سعيد بن قيس حمدانى ، مأموريت تعقيب سپاه غارتگر سفيان بن عوف را داد . او با هشت هزار نفر به تعقيب وى برخاست ، ولى آنها فرار كرده بودند و از مرزهاى عراق خارج شده بودند .
غم و اندوه سراسر وجود على عليه السّلام را فرا گرفت ، به گونهاى كه شخصا آمادگى براى ايراد خطبه نداشت و مطابق اين روايت ، خطبهء جهاد را نوشت و دستور داد تا سعد ( يكى از ياران حضرت ) آن را براى مردم بخواند .
بسيارى از مردم ، از خواب غفلت بيدار شدند و به عنوان عذرخواهى خدمت حضرت آمدند و گروهى نيز همچنان در كار خود مردّد بودند ، در اين هنگام حجر بن عدى و سعيد بن قيس ( كه از فرماندهان باوفاى لشكر حضرت بودند ) خدمتش آمدند و عرض كردند كه : هر دستورى بفرماييد ، ما اطاعت مىكنيم و عشاير ما در اختيار شما است . فرمود : « آمادهء حركت براى رفتن به سوى دشمن شويد . » منظور حضرت ، سپاه معاويه بود و حضرت پس از مشورت با يارانش معقل بن قيس تميمى را كه مردى شجاع و هوشيار بود ، به روستاهاى اطراف فرستاد تا از آنجا نيز لشكر جمع آورى كند . ولى هنوز كار معقل انجام نيافته بود كه امير مؤمنان على عليه السّلام با شمشير عبد الرحمن بن ملجم ، به شهادت رسيد . « 1 »
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد ، جلد 2 ، صفحات 88 - 90 با تلخيص .