براى رفع اين شبهات نگاشتيم ، اينها واژه صبر را چنين تفسير مىكردند : كه دين و مال و ناموس و بيتالمقدس و مكه و مدينه و غيره از بين برود و كسى دم نزند اگر سيلى به يك طرف صورتت زدند ، هيچ نگو بلكه طرف ديگر را هم بگير تا بزنند سياه باد چهرههاى گمراه كننده و غلط اندازتان ، بايد دست چنين افرادى قطع شود تا مشتشان باز شود ، در سال 56 زمان طاغوت در پى مبارزات روحانيت تصميم گرفتند حدود 20 نفر از مدرسين را تبعيد كنند ، سهم ما هم چابهار بود ، وقتى به ايرانشهر رسيديم كتابى خواستم و كشكول شيخ بهائى را به من دادند ، آن را باز كردم داستانى تاريخى در آن بود كه : براى ما ، در تبعيدگاه بسيار الهامبخش شد و روحيه و استقامتى براى ما پديد آورد آن داستان چنين بود كه : بوزر جمهر حكيم وزير انوشيروان از دين پدران خود كه گبرى مسلك و زردشتى بودند ، به دين عيسى ( عليه السلام ) روى آورد ، و افراد را نصيحت كرد و گفت شنيدهام كه : در آخر الزمان پيامبرى به نام محمد مصطفى ( صلى الله عليه وآله ) خواهد آمد ، اگر روزگار او را درك كنم نخستين ايمان آورنده به او هستم ، و اگر نيابم اميد حشر با امّت او را دارم ، خبر به انوشيروان رسيد و حكم دستگيرى او را صادر كرد ، و به او گفت : تو با اين كار قصد شورانيدن مردم را بر ضد من داشتى ، و يا توبه مىكنى يا تو را مىكشم ، گفت مردم مرا حكيم و خردمند مىانگارند ، و فرد حكيم و فرزانه چون از تاريكى به روشنائى آمد ، ديگر به تاريكى نرود ، و گرنه بىخرد باشد ، انوشيروان حكم به زندانى كردن او داد ، و او را در اطاقى تاريك چون گور كرده و به غُل و زنجير بستند ، و لباسى خشن به او پوشاندند ، و روزى دو قرص جو و يك كفّه نمك و ظرفى آب به او مىدادند ، و دو سال به اين منوال سپرى شد ، تا خبر به انوشيروان دادند ، از درون آن اطاق و سلولى كه بوزرجمهر است ، صدائى نمىآيد ، حكم شد كه او را بيرون آورند ، وقتى درب زندان را باز كردند ، و او در روشنائى قدم نهاد ، او را قويتر از اول يافتند ،
از او سبب اين استقامت پرسيدند او گفت : معجونى از شش عنصر ساختهام ، كه هر روز مقدارى
اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٧١