تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لغات در تفسير نمونه ( فارسى ) — صفحة 561

مساهمون:

ص٥٦١
انسان‌هاى نمونه‌اند . اين واژه نخست در وزن‌هاى مادّى به كار رفته ، پس از آن در موازين و مقياس‌هاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند : اعمال انسان در روز قيامت به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمىآيد ، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش اعمال مىسنجند . اين احتمال نيز داده شده كه : خودِ نامهء اعمال را وزن مىكنند ، اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است ، سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ، ظاهراً نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتماً به معناى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه‌هاى مخصوص است نمىباشد ، بلكه به هر گونه وسيلهء سنجش اطلاق مىشود . « 1 »

[ مَواطِن : ]

« في مَواطِنَ كَثيرَةٍ » « مَواطِن » جمع « مَوْطِن » به معناى محلى است كه انسان براى اقامت دائمى يا موقت انتخاب مىكند . ولى يكى از معانى آن ميدان‌هاى جنگ مىباشد به تناسب اين كه جنگجويان مدتى كوتاه يا طولانى در آن اقامت مىكنند . « 2 »

[ مَوالِى : ]

« وَلِكُلٍّ جَعَلْنَا مَوالِيَ » « مَوالِى » جمع « مولى » در اصل ، از مادّهء « ولايت » به معناى ارتباط و اتصال است ، و به تمام افرادى كه با يكديگر به نوعى ارتباط دارند ، اطلاق مىشود ، منتها در پاره‌اى از موارد به معناى ارتباط « سرپرست » با « پيروان » مىباشد و در آيهء فوق به معناى « وارثان » است . مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده‌اند : بعضى آن را در اينجا به معناى دوست ، و بعضى به معناى غلام آزاد شده دانسته‌اند ، ( زيرا بعضى از پسرخوانده‌ها بردگانى بودند كه خريدارى مىشدند ، سپس آزاد مىگشتند و چون مورد توجّه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مىخواندند ) . توجّه به اين نكته نيز لازم است كه : تعبير « مولا » در اين گونه موارد - كه طرف بردهء آزاد شده بود - از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى ، رابطهء خود را با مالك خود حفظ مىكردند ، رابطه‌اى كه از نظر حقوقى در پاره‌اى از جهات ، جانشين خويشاوندى مىشد و از آن ، تعبير به « ولاء عتق » مىنمودند . لذا ، در روايات اسلامى مىخوانيم : « زيد بن حارثه » بعد از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را آزاد كرد ، به عنوان « زيد بن محمّد » خوانده مىشد ، تا اين كه قرآن نازل شد ، و دستور
هامش
( 1 ) . مؤمنون ، آيهء 102 ( ج 14 ، ص 352 ) ؛ قارعه ، آيات 6 ؛ 8 ( ج 27 ، ص 289 ) ( 2 ) . توبه ، آيهء 25 ( ج 7 ، ص 400 )