شومى نشوند ؛ و از اينجا روشن مىشود كه لزومى ندارد « عباد » را در اين آيه ، به خصوص مؤمنان تفسير كنيم ، بلكه ، شامل همگان مىشود ؛ چرا كه هيچ كس نبايد خود را از عذاب الهى در امان بداند . « 1 »
[ عِبادِى : ]
« نَبِّئْ عِبادي أَنِّيِ »
تعبير به « عِبادِى » ( بندگان من ) تعبيرى است ، لطيف كه هر انسانى را بر سر شوق مىآورد ، و به دنبال آن توصيف خدا به آمرزندهء مهربان اين اشتياق را به اوج مىرساند . « 2 »
[ عَبْدَنَا : ]
« فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَ قالُوا »
تعبير به « عَبْدَنَا » ( بندهء ما ) اشاره به اين است كه ، اين قوم مغرور و طغيانگر ، در حقيقت با ما طرف بودند ، نه با شخص « نوح » ! « 3 »
[ عِبْرَةٌ : ]
« لَعِبْرَةً لّاُولِي »
« عِبْرَةٌ » در اصل از مادّهء « عبور » گرفته شده است كه به معناى گذشتن از حالى به حال ديگر ، يا از جايى به جاى ديگر است ، و به اشك چشم « عَبْرَة » ( بر وزن حسرت ) مىگويند ؛ زيرا از چشم عبور مىكند و به كلمات كه از زبانها و گوشها مىگذرد نيز عبارت مىگويند ، و عبرت گرفتن از حوادث نيز به خاطر آن گفته مىشود كه انسان از آنچه مىبيند مىگذرد ، و از حقايقى در پشت سر آن آگاه مىشود . « 4 »
[ عَبَسَ : ]
« ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ »
« عَبَسَ » از مادّهء « عُبوس » ( بر وزن جُلوس ) به معناى در هم كشيدن چهره است . « 5 »
[ عَبْقَرِى : ]
« وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ »
« عَبْقَرِى » در اصل به معناى « هر موجود بىنظير يا كم نظير » است ، و لذا به دانشمندانى كه وجود آنها در ميان مردم نادر است « عباقرة » مىگويند .
بسيارى معتقدند : كلمهء « عبقر » در آغاز اسمى بوده كه ، عرب براى « شهر پريان » انتخاب كرده بود ، و از آنجا كه اين شهر ، موضوع ناشناخته و نادرى بوده ، هر موضوع بى نظير را به آن نسبت داده ، « عبقرى » مىگويند .
بعضى نيز گفتهاند : « عبقر » شهرى بود كه بهترين پارچههاى ابريشمين را در آن مىبافتند . ولى فعلًا ، ريشهء اصلى متروك شده ، و « عبقرى » به صورت يك كلمهء مستقل به معناى « نادر الوجود » يا « عزيز الوجود » به كار مىرود ، و با اين كه مفرد
هامش
( 1 ) . يس ، آيهء 30 ( ج 18 ، ص 381 ) ؛ زمر ، آيهء 16 ( ج 19 ، ص 427 )
( 2 ) . حجر ، آيهء 49 ( ج 11 ، ص 110 )
( 3 ) . قمر ، آيهء 9 ( ج 23 ، ص 40 )
( 4 ) . آل عمران ، آيهء 13 ( ج 2 ، ص 530 )
( 5 ) . مدثّر ، آيهء 22 ( ج 25 ، ص 235 )