تخطي إلى المحتوى الرئيسي

چهره منافقان در قرآن با استفاده از تفسير پر ارزش نمونه ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
عرض كرد : شنيده‌ام مىخواهيد پدرم را به قتل برسانيد ، اگر چنين است به خود من دستور دهيد سرش را جدا كرده براى شما مىآورم ؛ زيرا مردم مىدانند كسى نسبت به پدر و مادرش از من نيكوكارتر نيست ؛ از اين مىترسم ديگرى او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از آن به قاتل پدرم نگاه كنم ، و خداى ناكرده او را به قتل برسانم و مؤمنى را كشته باشم و به دوزخ بروم ! پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : مسألهء كشتن پدرت مطرح نيست ، مادامى كه او با ماست با او مدارا و نيكى كن ! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه دهند . فردا هنگامى كه آفتاب برآمد دستور توقّف داد . لشكريان به قدرى خسته شده بودند كه همين كه سر به زمين گذاشتند به خواب عميقى فرو رفتند ( و هدف پيغمبر اين بود كه مردم ماجراى ديروز و حرف عبداللَّه بن ابى را فراموش كنند . . . ) . سرانجام پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد . زيد بن ارقم مىگويد : من از شدّت اندوه و شرم در خانه ماندم و بيرون نيامدم . در اين هنگام سورهء منافقين نازل شد ، و زيد را تصديق ، و عبداللَّه را تكذيب كرد . پيامبر صلى الله عليه و آله گوش زيد را گرفت و فرمود : اى جوان ! خداوند سخن تو را تصديق كرد همچنين آنچه را به گوش شنيده بودى و در قلب حفظ نموده بودى ؛ خداوند آياتى از قرآن را دربارهء آنچه تو گفته بودى نازل كرد ! در اين هنگام « عبداللَّه بن ابى » نزديك مدينه رسيده بود ، وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست ، گفت : واى بر تو ، چه مىكنى ! به خدا سوگند جز به اجازهء رسول خدا نمىتوانى وارد مدينه شوى و امروز مىفهمى عزيز و ذليل كيست ! « عبداللَّه » شكايت پسرش را خدمت رسول خدا فرستاد ؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به پسرش پيغام داد كه بگذار پدرت داخل شهر شود ؛ فرزندش گفت : حالا كه اجازهء رسول خدا آمد ، مانعى ندارد . عبداللَّه وارد شهر شد ، امّا چند روزى بيشتر نگذشت كه بيمار گشت و از دنيا رفت
چهره منافقان در قرآن با استفاده از تفسير پر ارزش نمونه ( فارسى ) — صفحة 178 | ج فرازمند