كتابى به دستم رسيد ، دو مرتبه آن را مطالعه كردم و از آن خوشم آمد . اين كتاب راز آفرينش انسان بود كه آن زمان چاپ شد ، در رابطه با خداشناسى بود كه بحثهاى مختلفى داشت دربارهء حيات ، دريا و هوا . ايشان فرمود : از اين قبيل كتابها اگر بتوانيد بنويسيد ، خيلى مؤثر است . « 1 »
فرزند علّامه
يك روز در نجف ، مرحوم علّامه طباطبائى ، از ما براى صرف ناهار دعوت كردند و فرمود : « خداوند متعال به ما فرزندى عنايت فرموده ، مجلس عقيقهاى داريم » . قبلًا ، ايشان داراى دو يا سه فرزند شده بودند كه هر كدام در چند ماهگى فوت كرده و براى ايشان فرزندى باقى نمانده بود . در آن مجلس عقيقه ، پنج - شش نفر از آقايان دعوت بودند :
مرحوم آيةاللَّه ميلانى ، آيةاللَّه خوئى ، آقا سيد صدرالدين جزايرى و چند نفر ديگر .
آنجا مرحوم علّامه طباطبائى فرمود : « چند روز پيش آيةاللَّه حاج ميرزا على آقاى قاضى تشريف آوردهاند منزل ما ، من منزل نبودم ، مقدارى نشستهاند ، موقع رفتن به خانواده فرمودهاند : به همين زودى خداوند متعال ، به شما فرزند پسرى عنايت مىكند . اسم او را عبدالباقى بگذاريد ، تا ان شاءَ اللَّه برايتان بماند حال اين پسر ، متولد شده و ما اسم او را عبدالباقى گذاشتيم به اميد اينكه بماند » . « 2 »
مشق خط
مرحوم علّامه طباطبائى ، حدود يك سال زودتر از من نجف مشرّف شده بود . من با ايشان رفاقت و دوستىِ نزديك داشتم و آن مرحوم نسبت به من محبت فراوان داشتند . حجرهء من زياد تشريف مىآورد . آن زمان من در مدرسهء قوام حجره داشتم . مرحوم علّامه طباطبائى ، بسيار خوش خط بود . روزى در همين حجرهء مدرسه قوام ايشان به من فرمود : « برويم داخل حياط » . در خدمت ايشان رفتيم داخل حياط . آفتاب بود . آنجا ايشان دوتا سياهمشقهاى خود را به من نشان دادند و از مقايسهء تعدادِ رعشههاى موجود در آن ، سياه مشقى را كه در تابستان نوشته بودند ، از سياه مشقى كه در زمستان نوشته بودند ، تميز دادند . « 3 »
هامش
( 1 ) . حسين نورى ، مجله حوزه ، ش 28 ، ص 37
( 2 ) . حسينى همدانى ( نجفى ) ، همان ، ش 30 ، ص 46
( 3 ) . حسينى همدانى ( نجفى ) ، همان ، ص 38