مقدّمه استنتاج مىشود و اين تناقض صريح است ، واللَّه الهادى .
پس اگر اين ظواهر بخواهند حكم عقل را ابطال كنند مفاد حكم خود را كه حجتشان مستند به حكم عقل است ابطال كردهاند .
راه استوار و احتياط دينى براى كسانى كه گامى متين در ابحاث عميقه نگذاردهاند اين است كه به ظاهر كتاب و ظاهر اخبار مستفيضه عمل كنند و علم به واقع امر را به خدا ارجاع دهند . و از ورود در ابحاث عميقه عقليه اثباتاً و نفياً خوددارى كنند .
اما اثباتاً چون اثباتش مظنّه ظلال و گمراهى است و در آن هلاكت دائميه است و اما نفياً چون در آن منقصت گفتار بدون علم مىباشد و يارى كردن دين به آن چيزى است كه خدا نمىپسندد و مبتلا شدن به تناقض در آرا .
همانطور كه مؤلف رحمه الله بدين مناقضه گويى دچار شده است ، چون در مباحث مبدأ و معاد در هيچ يك از آراى اهل نظر اشكالى وارد نكرده است ، مگر آنكه خود بدان دچار شده است ، كه عين آن اشكال يا شديدتر از آن را قبول كند . ما در مواضع خود بدان اشاره خواهيم كرد .
اوّل آنها در همين مسأله است كه بر حكماى الهيه در گفتارشان به وجود مجردات عقليه طعن زده است و آنگاه خود جميع آثار تجرد را براى انوار پيغمبر و ائمه عليهم السلام اثبات نموده و متنبّه نگرديده است كه اگر تحقق موجود مجرد غير از خداوند در خارج محال باشد ، حكم محاليت آن به تغيير اسم تفاوت نمىكند و تسميه آن عقل مجرد را به نور و طينت و نحوهما تبديلى در استحاله نمىدهد . » « 1 »
نگارنده تصور مىكند كه اشكالهاى علّامه طباطبائى در اين تعليقه بر علّامه مجلسى وارد نيست و ديدگاه علّامه مجلسى قابل دفاع است :
1 - علّامه طباطبائى فرمود : اشكالى كه علّامه مجلسى به فيلسوفان گرفته بر خودش وارد است ، زيرا خودش نيز تجرّدِ ارواح و انوار و طينت معصومين عليهم السلام را پذيرفته است . پاسخ اين اشكال آن است كه به كلام علّامه مجلسى دقت كافى نشده است ، چون مجلسى فرمود :
« فعلى قياس ما قالوا . . . » و مقصود او آن است كه بر فرض كه كلام فيلسوفان صحيح باشد و عقل مجرد داشته باشيم بر اساس كلام آنان مىگوييم آن مجرد بايد نور ائمه عليهم السلام باشد . و اين
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 104 . اين ترجمه از علّامه حسينى تهرانى است : مهر تابان ، ص 38