فهميده و ثابت كرده است ، آيا اهل سنّت و غير مسلمان عقل ندارند و يا از عقل خود استفاده نكردهاند كه به اين عقايد نرسيدهاند ؟ !
ثالثاً : چرا آن همه اختلاف در مسائل اعتقادى بين شيعه و معتزله وجود دارد ؟ با آنكه معتزله نيز به شدّت طرفدار عقل هستند ، آيا اختلاف شيعه و معتزليان در مباحث توحيدى جز در اين است كه شيعه در مباحث توحيد به سراغ كلمات اهلبيت عليهم السلام مىرود ، ولى معتزليان شعار « حسبنا عقلنا » را سر مىدهند و از نقل بهره نمىگيرند .
رابعاً : مگر روش افرادى مثل غزالى ، محى الدين ، ملاصدرا ، فيض كاشانى اين نيست كه ابتدا سراغ عقل رفته و سرانجام مقلّد - با عنايت به لفظ تقليد - كتاب و سنّت شدن نمىباشد ؟ !
خامساً : تكيهگاه علم و عقل بسيار لرزان و سست است و آنان كه از عقل و علم در قرن 19 انتظار معجزه داشتند خود متوجه اشتباه فاحش خود گرديدند ، علاوه بر آنكه گره زدن دين به علم و عقل و فلسفه باعث تزلزل مىگردد ؛ زيرا در علم و فلسفه هيچگاه حرف آخر وجود ندارد و پيوند زدن امر ثابتى چون دين به امر متحولى چون فلسفه به زيان دين خواهد بود .
سادساً : اگر عقل در اعتقادات راه گشا بود ، چرا خواجه نصير در برخى از مسائل مهم اعتقادى چون « بداء » راه خطا رفته است . فيلسوفى چون ملاصدرا مىگويد : خواجه نصير از جهت عقل و انديشه چيزى كم نداشت اما چون با حديث كمتر سروكار داشت در برخى مسائل اعتقادى مرتكب اشتباه شده است . اما علّامه مجلسى كه آن انديشه دقيق فلسفى خواجه نصير را ندارد اما به سراغ روايات رفته است اينگونه اشتباهى را ندارد .
سابعاً : به نظر نگارنده راه صحيح در اعتقادات آن است كه ابتدا بايد به سراغ عقل رفت اما پس از آنكه ضرورت و وجود وحى با عقل ثابت شد و انسان را با پيامبر آشنا نمود از آنجا به بعد ، عقل نقش چندانى نداشته و تنها پيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام راهبر انسان در اعتقادات و در فروع عمليهاند .
ثامناً : قيصرى در رسائل خود در ابتداى بحث از نبوّت مىگويد : عقل خداوند را از وراى حجاب به دست مىآورد و انبيا عليهم السلام آمدهاند تا راه ديگرى كه فراتر از عقل است به بشر بنمايانند . آنچه تاكنون ذكر شد ، بررسى دو تعليقه است كه منجر به تعطيل شدن نگارش تعليقات علّامه طباطبائى بر بحار الانوار گرديد .
مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى ) — صفحة 681
مساهمون: مؤسسه بوستان كتاب قم
ص٦٨١