14 - ادراك اشيا و حقايقى كه مربوط به عمل نيستند .
15 - قدرت تجريد و تعميم دادن يا قدرت درك قضاياى كلى .
16 - تقسيم و تحليل .
17 - قدرت تطبيق كبريات بر صغريات .
18 - فكر در مقدمات اعمال و تبعات آنها .
19 - فهم كمال و نقص و صلاح و فساد و نفع و ضرر .
20 - قوه تميز امور نيك و بد .
21 - مقدماتى كه از آنها امور نيك و بد و بايد و نبايد شناخته مىشود .
22 - آنچه موجب تعقّل مىشود .
23 - قوه و غريزهاى كه امتياز انسان از حيوان به اوست ، و به اين جهت احمق و زيرك در آن يكسانند و خواب و مست و عاقل نيز آن را دارند .
24 - روش خوب در به دست آوردن امور دنيا . نوع مردم اين را عقل مىنامند ، ولى اولياى خدا اين را شيطنت يا نكراء و دهاء گويند ، زيرا چنين نفسى بيشتر شباهت به شيطان كه صاحب حيله و مكر و استبداد و فريب است مىباشد ، حديث معروف « العقل ما عبد به الرحمن » نيز همين را مىگويد آنچه كه معاويه داشت شيطنت بود ، ولى آنچه موجب تحصيل رضاى خداست عقل مىباشد . ملاصدرا معتقد است كه تمام معناهاى عقل در اين مشتركند كه عقل ، جسم و جسمانى نبوده و صفت جسم نيز قرار نمىگيرد . « 1 »
با توجه به آنچه گذشت روشن شد كه معناى روشن و واضحى از عقل ، كه مورد اتفاق و پذيرش فيلسوفان باشد وجود ندارد . بنابراين ، در چنين مسألهاى هرگز نمىتوان علّامه مجلسى را به جهت ذكر كردن يك معنا و توجه نكردن و يا نپذيرفتن معناى ديگر مؤاخذه كرد . بلى اگر علّامه طباطبائى تعليقه خود را در صفحه 101 از جلد اوّل بحارالانوار قرار داد و ذيل كلام مجلسى كه مىفرمايد : « پذيرفتن عقل به معناى جوهر مجرد قديم مستلزم انكار بسيارى از ضروريات دين است » اين سخن را مورد نقادى قرار مىداد بهتر بود . ضمناً جاى اين سؤال است كه چرا علّامه طباطبائى به تفسير علّامه مجلسى از عقل
هامش
( 1 ) . شرح اصول كافى ، ج 1 ، ص 229