است كه هر چه هست ، حق تعالى و تجليات اوست و خارج از او و تجليات او چيزى وجود ندارد و چون تجليات او خارج از او نيست ، او كه هم بسيط و صرف الشىء است و هم متجلى در جميع تجليات و افعال خودش مىباشد .
مرحوم علّامه طباطبائى در اين باره مىفرمايد :
. . . أنّ ذات الواجب لذاته عين الوجود الّذي لاماهية له و لاجزء عدمي فيه ، فهو صرف الشّيء واحد بالوحدة الحقّة الّتي لايتثنّى و لايتكرّر . . . فكلّ مافرضته ثانياً عاد اوّلًا . « 1 »
فرق قاعدهء « صرف الشّئ » و مسألهء « لاتكرار فى التجلّى » و « استحالهء اعادهء معدوم بعينه » در اين است كه قاعدهء « صرف الشئ » در مورد اصل حقيقت وجود است و « لا تكرار فى التجلّى » مربوط به تجليات حق تعالى است كه متأخر از ذات است و « استحالهء اعادهء معدوم » اعم از دو مورد فوق است ، اگر چه بازگشت هر سه قاعده يكى است ، ولى متبادر به ذهن براى هر كدام همان است كه ذكر شد .
نتايج و لوازم قاعده
1 - تنبيه بر وجود حق تعالى
با توجه به قاعدهء بسيط الحقيقه و اينكه هر چه در دار تحقق موجود است ، حق تعالى است يا جَلَوات او ، و جلوهء او چيزى غير از او نيست و حق تعالى بسيط حقيقى و واجد جميع كمالات و انّيات و وجودات است ، هيچ چيز غير از حق تعالى در دارهستى فرض وجود ندارد ، زيرا هر چه غير او فرض شود ، عدم مطلق يا عدم مضاف و يا وجود مطلق يا مضاف است ، و عدم مطلق كه ذهناً و عيناً وجود ندارد و عدم مضاف موجودِ به وجودِ مضاف اليه است . پس آنچه غير از حق تصور شود ، وجود مطلق يا مضاف است . وجود مطلق ، حق تعالى و وجود مضاف جلوهء اوست . پس حق تعالى در عمق اعدام و نفس ماهيات نيز به تجلى فعلى - با انحفاظ ذات و عدم تجافى آن از مقام اطلاق و فوق اطلاقى - سريان دارد . بنابراين ، حق تعالى از حيث وجود ، منحصر به شخص و اختصاص در وحدت حقه دارد و مفهوم وجود نيز
هامش
( 1 ) . علّامه طباطبائى ، نهاية الحكمه ، ص 278