لابد مركب و آلت را نگاه بايد داشت و قوّت بايد داد ، به قدر حاجت ، تا در ناپاكى و هلاك نيفتد ، آنگاه از كار باز ماند .
پس براى اين معنى روح طبيعى را در جگر نهاد . او را قوتها داد تا از خدا مدد خواهد و مركب را تربيت كند و طبيعت غذا را به اعتدال به اعضا فرستد و با اين همه ، قوتِ روح حيوانى نيز بداد تا به قوت غضبى هر چه ناموافق خاطر باشد ، دور كند و به قوت شهوانى هر چه ميل آن طبيعت است ، نزديك مىآرد .
قوتهاى حواس ظاهر پنج است : اوّل سمع ، دوم بصر ، سوم شمّ ، چهارم ذوق ، پنجم لمس .
قوت حواسى باطنه هم پنج است : مفكّره ، حافظه ، مخيّله ، وَهْم و حس مشترك و هر چه به حسّ ظاهر پيدا شود ، به حسّ مشترك رساند كه از ظاهر به باطن خبر كند و از باطن به ظاهر اثر كند و صورتپذير همهء چيزها اوست ، تا آنچه مخيّله را بايد ، به دو رساند و آنچه عقل را بايد ، به دو دهد . و فكرت در خزانه خانهءحافظه مدّخر گرداند تا بر وجهى كه عقل را به كار آيد ، تا قوت مفكّره از حافظه طلب كند و به ذاكره رساند ، آنچه مقصود وى است .
پس معلوم شد كه در آدمى سه روح است و تفاوت آدميان از غلبهء قوت اين روحها پديد آيد . آن را كه قوت روح طبيعى غالب بود ، هر چه به طبع و حرص تعلق دارد ، كار وى كند و هر كه را روح حيوانى غالب بود ، به شهوت و غضب و حقد و حسد حريص بود و كار او كند ، و آن را كه روح انسانى غالب بود ، آنچه به علم و خرد و تفكر و تميز تعلق دارد ، ظاهر شود .
و بدان كه حواس ظاهره ، شاگردانِ حواس باطنهاند و حواس باطنه شاگردان عقلاند و عقل مهترى است كه مُدْرِك همهء چيزهاست و قابل همهء صورتها .
و هر علمى كه به نفس انسانى رسد و هر سعادتى كه در وى پديد آيد ، به تربيت عقل است و هميشه عقل روى بر بالا دارد و از شرف به حضيض فرو نيايد ، اما مددى داده است نفس را كه مصلحت عالم زيرين و احوال محسوسات وى به تربيت [ معلوم كند ] و آن را عقل مكتسب گويند .
پس شرف آدمى به دو چيز بُوَد . يكى به نفس ناطقه ، دوم به عقل مكتسب و هر دو از عالم عُلْوىاند و متصرف بدن ، نه ساكن بدن و در حقيقت هر دو يكىاند ، اما تميز در الفاظ و ترتيب ظاهر مىشود ، چنان كه روح حيوانى كه در دل است ، يك حقيقت بيش نيست .
هر وقتى كه اثرى از آن قوت به عضوى معيّن ظاهر شود ، اسمى ديگر پذيرد . چون پذيراى
مرزبان وحى و خرد ( يادنامه مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي قدس سره ) ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: مؤسسه بوستان كتاب قم
ص٣٩٤