سبزه و سنبل چون به رقص آورد * جلوهء نو روى چمن گسترد
« هر دم از اين باغ ، برى مىرسد * تازه تر از تازهترى مىرسد » « 1 »
چهرهء فرخنده كه اين باغ راست * جام جم و آينهء جم نُماست
ديدهء بد بين به جهان ، كور باد * ديو غَمَ از باده كشان دور باد
با دلِ فرخنده همه دوستان * جُز من وارفتهء افسرده جان
عادت ديرين ، سخنم آورد * نام مِى اندر دهنم آوَرَد
وَرنه ، نه مِى دوست نهمِى خوارهام * بى سر و سامانم و آوارهام
عهد مى و ميكده بشكستهام * چشم ز روى مى و وى بستهام
دست تهى هستم و افسرده جان * اختريم نيست به هفت آسمان
گر بسرايم ز گل و گلستان * وز رخ ساقى و مى ارغوان
هيكل شعرى ست ، روانيش نيست * كالبدى بوده كه جانيش نيست
باده كجا ، ساده كجا ، من كجا * چهرهء بگشاده كجا ، من كجا
رفته زِيادم مزه خرّمى * مرده چو فيروزه دل آدمى
بود دلى ، رفت و فراموش شد * طرفه چراغى بد و خاموش شد
پيش من اينك غم و شادى يكىست * داغ دلى ، شاد نهادى يكى ست
دوش كه غم پردهء ما مىدريد * خار غم اندر دل ما مىخليد
در بر استاد خرد پيشهام * طرح نمودم غم و انديشهام
كاو به كف آيينهء تدبير داشت * بخت جوان و خرد پير داشت
پير خرد پيشهء نورانيم * شست ز دل زنگ پريشانيم
گفت كه در زندگى آزاد باش * هان ، گذراناست جهان ، شاد باش
رو به خودت نسبتِ هستى مده * دل به چنين مستى و پستى مده
زآنچه ندارى ز چه افسردهاى * وز غم و اندوه دل آزردهاى ؟
گر ببرد ور بدهد دست دوست * ور ببرد ور بِنهد ملك اوست
ور بكشى يا بكشى ديو غم * كَج نشود دست قضا را قلم
آنچه خدا خواست ، همان مىشود * و آنچه دلت خواست ، نه آن مىشود
هامش
( 1 ) از نظامى گنجوى است