ما كه سرگشته در اين دشت ، شبى مىگرديم * از افق سرزند و راهنمايى بكند
هر چه جوييم نيابى نشانى جز نام * كان دلارام زِ هر گوشه جَلايى بكند
شب تاريك ورَهِ دور و من و حالِ تباه * مگر از لطف ، خداوند قضايى بكند
دل سرگشتهء ما بين كه همانند نَسيم * نتواند ز جهان تكيه به جايى بكند
آتش مِهر به هر خانه كه افتد روزى * آب وگِل سوزد و از شعله بنايى بكند
حاصل عشق همان بِهْ كه اسير غم او * از خِرَد دورى و از هوش جدايى بكند
دست ودل گم كند و نام و نشان در بازد * دل ، تهى از غم و شادى و گدايى بكند
جرم من اين است كه آزادهام
از دل آن روز كه من زادهام * داغ به دل بوده و دلدادهام
تا به رَه افتادهام از كودكى * هيچ نياسوده دلم اندكى
شهر و ده و سينهء دريا و كوه * گشتم و بگذشتم و دل در ستوه
رحل به هر جاى كه مىافكنم * روز دگر خيمهء خود مىكَنَم
شاهِد مقصود نديدم دمى * هيچ نديدم خوشى و خرّمى
چرخ نگرديده به كامم همى * قرعه نيفتاده به نامم دَمى
از كف و از كاسهء گردون دون * بردهام وريختهام اشك و خون
من كه نبودم به رهش خارِ راه * كوشش وى را ننمودم تباه
جرم من اين است كه آزادهام * وَز رقم تيره دلى ، سادهام