خويش بر آتش زد و خاموش شد
مرحوم علّامه طباطبائى ( ظاهراً در سال 1320 ) اين شعر را دربارهء گفتوگوى « شمع و پروانه » سروده است :
دوش به ياد دل ويران شدم * چون خَطِ ايّام پريشان شدم
عاقبتم سينه زِ غم تنگ شد * پاى شكيبايىِ من لنگ شد
شمع به دستى و به دستِ دگر * ساغر ومينا ، شدم از در به در
نيمه شب از خانه گريزان شدم * گاه سحر سوى گلستان شدم
گاه بهار و شب مهتاب بود * خرگه گل بود و لب آب بود
جشن بُده شيوهء سرو و سَمَن * كرده پُر از غلغله طَرف چمن
بر سر هر بوته گلى ، گل زدند * پاى سَمَن زيورِ سنبل زدند
نغز نسيمى كه زخاور وزد * خود لب گل ، لب نسرين گزد
رقص كنان نَسترن و ياسمن * چنگ زنان ، چنگ زنانِ چمن
تازه عروسان چمن گرم ناز * پرده در افتاده برون جسته راز
مرغ چمن هرچه به دل راز داشت * چون نى بىخويش در آواز داشت
ما بغنوديم به يك كنج باغ * من بُدم و شيشه و جام و چراغ
ليك دلم چون خم مى جوش داشت * شاهد اندوه در آغوش داشت
بسته لب وديده و گوش از جهان * گرم سرا از تابش نور نهان
چشم ولبى را كه زغم بسته بود * گريه گهى خنده گهى مىگشود
ديدم پروانه به گرد چراغ * گردد وبزمى ست دگر سوى باغ
ليك سراسر همه خاموشى است * جلوهگر راز فراموشى است
در دو سر باغ ، دو تا جانفروش * اين به طواف اندر و آن در خروش
عالم پروانه همه راز بود * عالم بلبل ، همه آواز بود
گفت به پروانهء خامش هزار * هان ! تو هم از سينه نوايى بيار
راستى ار عاشق دل رفتهاى * اين همه از بهر چه آشفتهاى ؟
گفت مرا يار بدين سان كند * بى خود و بى تاب و پريشان كند