گفت هر چند عطش كنده بن و بنيانم * زير شمشيرم و در دام بلا افتادم
هدف تيرم و چون فاخته پَر بگشادم * « فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم
بندهءعشقم و از هر دو جهان آزادم »
من به ميدان بلا روز ازَل بودم طاق * كشتهء يارم و با هستى او بسته وثاق
من دل رفته كجا و كجا دشت عراق ؟ ! * « طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم »
لوحهء سينهء من گر شكند سُمّ ستور * وَر سرم سير كند شهر به شهر از ره دور
باك نبودكه مرا نيست به جز شوق حضور * « سايهء طوبى و غلمان وقُصُور و قَدِ حور
به هواى سر كوى تو برفت از يادم »
تا در اين بزم بتابيد مه طلعت يار * من كنم خون دل و يار كند تير ، نثار
پرده بدريده و سرگرم به ديدار نگار * « نيست بر لوح دلم جز الفِ قامت يار
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم »
تشنهء وصل وى ام ، آتش دل كارم ساخت * شربت مرگ همى خواهم و جانمبگداخت
از چهازكوى توام دست قضا دور انداخت ؟ * « كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت
يارب ، از مادر گيتى به چه طالع زادم ؟ »
شميم وفا
گر از بىنوايى به خاك اندرم * گداى در اويم و سرورم
وگر جان شيرين بود تلخكام * پس پرده جانى است شيرين ترم
جوانى گذر كرد - يادش بخير - * گذر كرد بر دل ، بِزَد آذرم
دريغا نهالى كه تا سبز بود * خنك سايهاى داشت بر پيكرم
همه خرّمى بود جان و دلم * همه آرزو بود سر تا سرم