خلفا باز مىگردد و نظريهء نفى صفات زايد بر ذات ، يا عينيت صفات با ذات ، توسط امام على عليه السلام مطرح گرديد . از تأكيد امام بر اين مطلب مىتوان حدس زد در آن روزگار كسانى يافت مىشدند كه به زيادت صفات بر ذات معتقد بودند . نظريهء عينيت صفات ذاتى خداوند باذات ، در دورهء بعد نيز مورد تأكيد ائمهء معصوم عليهم السلام قرار گرفت ، آن گاه با ظهور معتزله توجه آنان را به خود جلب كرد . باتوجه به روايات شيعه به دست مىآيد در اواخر قرن اوّل و اوايل قرن دوم ، نظريهء زيادت صفات در ميان مسلمانان طرفدارانى داشت و رفته رفته بحث نفى و اثبات ، جدّىتر شد و از موضوعات كلامى مورد بحث و گفتوگو در مجالس و محافل علمى و دينى به شمار آمد ، تا اين كه در آغاز قرن چهارم نظريهء زيادت صفات ، مورد حمايت و ترويج ابوالحسن اشعرى قرار گرفت و در نتيجه شهرت بيشترى يافت .
علل و انگيزههاى طرح اين بحث
اصلىترين منشأ طرح اين بحثِ كلامى در ميان مسلمانان ، قرآن كريم است ، زيرا در آيات متعدد ، خداوند به صفاتى چون علم ، قدرت ، حيات ، اراده ، سمع ، بصر و . . . وصف گرديده است .
از طرفى ، انسان نيز خود را متصف به اين صفات مىيابد . با توجه به اين دو اصل ، ذهن كنجكاو آدمى ، او را به بحث دربارهء صفات آفريدگار بر مىانگيزد تا نحوهء اتصاف او به صفات مزبور را به دست آورد .
در اين جا كسانى كه ژرف انديش نبودند و از تفكرى آزاد از قيد و بند وهم و خيال برخوردار نبودند ، نحوهء اتصاف خدا به صفات ذاتى را ، به نحوهء اتصاف خود به صفات ياد شده ، قياس كردند ، و به زيادت صفات بر ذات گرايش يافتند ؛ در نتيجه اصل توحيد و تنزيه را خدشهدار ساختند . كسانى از اين گروه كه به اين محذور آگاهى يافتند ، براى رهايى از آن به راههايى چون « لاهى هو و لاغيره » و يا « احوال » چنگ زدند كه وافى مرادشان نبود . ولى آنان كه ژرف نگر و دورانديش بودند و پىآمدهاى نادرست نظريهء نخست را مورد توجه قرار دادند ، نظريه نفى صفات زايد بر ذات و عينيت صفات ذاتى با ذات را پذيرا شدند .
فرضيههايى نادرست
وجود چنين زمينه و انگيزههايى ، ما را از فرضيهپردازىهاى برخى نويسندگان ملل و