به شادى وآسايش وخواب وخور * ندارند كارى دل افكارها
به جز اشك چشم و به جز داغ دل * نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوى دلدادگان * ميان دل وكام ديوارها
چه فرهادها مرده در كوهها * چه حلّاجها رفته بردارها
چه دارد جهان جز دل و مهريار * مگر تودههايى ز پندارها
ولى رادمردان و وارستگان * نبازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزادهاند * بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته ورفتهاند * چه گلهاى رنگين به جويبارها
بهاران كه شاباش ريزد سپهر * به دامان گلشن زِرگبارها
كشد رخت ، سبزه به هامون ودشت * زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار * در آيينهء آب رخسارها
رود شاخ گل دربر نيلوفر * برقصد به صد ناز گلنارها
دَرَد پردهء غنچه را باد بام * هزار آورد نغز گفتارها
به آواى ناى و به آهنگ چنگ * خروشد زسرو وسمن تارها
به ياد خم ابروى گل رُخان * بكش جام ، در بزم ميخوارها
گره را ز راز جهان ، باز كن * كه آسان كند باده ، دشوارها
جز افسون وافسانه نبود جهان * كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز * كه آينده ، خوابى است چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار * كه در پاى اين گل بود خارها
پياپى بكش جام وسرگرم باش * بهل گر بگيرند بيكارها « 1 »
هر چه جوييم نيابيم نشانى جز نام
نشد آن دم كه مگر دوست صفايى بكند * دلِ خود بر كند از جور ، وفايى بكند
هامش
( 1 ) . همان ، ص 216