و بهكار بردن آن در حوزهء اعمال .
2 ) براى غايات عملى و زندگى به عاريت گرفته شده و تحقق پيدا مىكنند .
3 ) داراى حدود منطقى نبوده و در باب آنها برهان جارى نمىشود .
4 ) بر خلاف مفاهيم ماهوى مطابَقى در خارج ندارند .
5 ) تعابيرى كه از اين مفاهيم حاصل مىآيد . صدق و كذبپذير نيستند ، بلكه در باب اين تعابير از مقبوليت ( هنگام تأمين غايات ) و مردوديّت ( هنگام عدم تأمين غايات ) آنها مىتوان سخن گفت .
ارتباط علوم
برخى از نكاتى كه در رابطه با ارتباط علوم است مىتوان بدينترتيب بيان داشت :
در باب مسألهء رابطهء علوم با يكديگر توجه علّامه بهطور عمده به رابطه فلسفه و علوم ديگر ( تجربى و انسانى ) معطوف است . از همين جهت خاص بايد گفت : قضاياى علوم مىتوانند بهعنوان صغراى استدلالهاى فلسفى قرار گيرند . فلسفه از طريق خاصى از علوم ديگر سود مىبرد . همچنين فلسفه از يافتههاى علوم ديگر در برخى مباحث خود ، بهعنوان اصول موضوعه استفاده مىكند . از طرف ديگر بايد توجه داشت كه علوم در اثبات موضوع خود نيازمند فلسفه هستند . همچنين برخى از اصول موضوعه علوم در فلسفه اثبات و مورد تحقيق قرار مىگيرند . « 1 »
تحول علوم
در بحث از تحول علوم نظر خود را به تحول ارتقايى و تكاملى علوم معطوف مىسازيم .
كلًا مىتوان تحول تكاملى علوم را به دو قسم تكامل عرضى و تكامل طولى تقسيم كرد و تكامل طولى را نيز در دو مقامِ علوم غير فلسفى و علوم فلسفى بررسى نمود . حال توضيح مطلب : يك معنا از تكامل به معناى توسعهء اطلاعات ما راجع به موضوعات علوم مىباشد .
بدين معنى كه گزارههاى ما نسبت به موضوعات مورد پژوهش در علوم متعدد تدريجاً افزوده مىگردد . اين نوع از تكامل و ارتقا را « توسعهء تدريجى و يا تكامل عرضى » بايد ناميد
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، مقالهء اول و ص 347