همان توحيد ايجادى و آفرينشىِقرآن سازگار است و همان را مىگويد . و اين مطلب مهم در توحيد ، يكى از نقاط مهم تفاوت معارف فلسفى با معارف وحيانى است ، كه ما اگر بخواهيم فلسفه را حفظ كنيم ناگزير به « تفكيك » كشيده مىشويم .
در اينجا توجّه به نظريّات فلسفه دان و عرفانشناس بزرگ ، مرحوم علّامه سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى نيز در خور اهميّت است كه ايشان هم پس از سالها ممارست در فلسفه و عرفان ، سرانجام ، توحيدى را تصديق و تأكيد مىكنند كه با توحيد ايجادى موافق است نه وجودى . علّامهء رفيعى ، وحدت وجود را چهار قسم مىكنند : « وحدت شخصى » ، « وحدت سنخى » ، « وحدت شخصى متكثّر در مرائى » و « وحدت در شهود مؤمن كامل نه وحدت در وجود و در واقع » ؛ معناى اول را نمىپذيرند ، و دربارهء قسم چهارم كه وحدت صورى است ( و بهگونهاى پذيراى اشتراك لفظى وجود است ) ، مىفرمايند :
و از اينجا معلوم شد كه معناى صحيح و خالى از همهء اشكال و شبهه در وحدت وجود ، معناى چهارم است ، كه موحّد حقيقى ، از تمام اعيان ممكنات و حقايق وجودات امكانيّه ، فقط ظهور قدرت و صفات كماليّه را ديد ، و جهات خَلقيّهء خود اشياء و ممكنات را در نظر نگرفت . « 1 »
توجّه شود ، نمىگويند ، جهات خَلقيّه ، « 2 » و وجودات مختلف امكانيّه ( كه همه غير همند و غير خالقند ) وجود ندارد ، بلكه مىگويند ، موحّد اينها را در نظر نمىگيرد ، و فقط متوجّه ذات متعال و صفات كماليّه و فعل و اردهء اوست كه در كائنات مشهود است ، و به اصطلاح ، « اسقاط اضافات » است ، نه اثبات سنخيّت ، تا چه رسد به عينيّت ، كه آن را به صراحت كفر شمردهاند . « 3 »
مطلب پنجم : تصوّف و صوفيّه
علّامه طباطبائى ، دربارهء ظهور تصوّف و صوفيان در اسلام - از شيعه و سنّى - درسدههاى اوّل ، و تحوّلات اين مرام و اظهار انتساب غالب آنهابه حضرت على عليه السلام و شيوع آن تا سدهء هفتم و سپس افول اين طايفه ، مطالب آگاهانه و مهمّى در تفسير الميزان ذكر كردهاند ، و
هامش
( 1 ) . مجموعهء رسائل و مقالات فلسفى ، ص 53 - 56
( 2 )
( 3 ) 2 و . تعبير « جهات خَلْقيّة » نيز قابل توجه دقيق است كه نمىگويند : « تجلّى و تطّور » ، بلكه مىگويند : « جهات خَلقيّه »