تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيد رضى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
و روزگار يارى كند و بخت يار باشد و جهان به كام او گردد ، بوسيلهء عواملى كه پيوسته خود را در اختيار سيّد مىدانستند ، عليه ستمگران برخيزد و بر بيداد خواهان بشورد ، و حقّ خانوادگى خود را كه سالها امويان و سپس عباسيان ، غصب كرده بودند ، بگيرد ، ليكن بخت يارى و روزگار همكارى و دنياپرستان همراهى ، و حتى دوستان نزديك و خويشان غمخوارى نكردند ، و سيّد در اوج جوانى ، از اندوه ذوب شد ، و از خشم فانى گرديد ، و بى آنكه به منظور و هدف دست يابد از جهان رفت . ابن ابى الحديد مىگويد : سيّد رضى ، با آن همّت بلندى كه داشت ، خود را سزاوار دست يافتن به مقامى و الا و امورى عظيم مىدانست ، و در اشعار خود بارها بدين نكته اشاره كرده است . ليكن از روزگار براى رسيدن به آرمانهايش ياورى نمىديد ، در نتيجه از تأسف مىگداخت ، و از خشم و تأسف رو به نابودى مىرفت ، تا اين كه عمرش به پايان رسيد ، و به مقصود دست نيافت . « 1 » سيّد رضى ، در بامداد يكشنبه 6 محرم 406 ه در خانه‌اش در بغداد ، زندگى 47 ساله و پر ماجرا و پر بركت و پوياى خود را بدرود گفت . برادر بزرگش مرتضى ، اين مصيبت باور نكردنى و غير منتظره را تاب نياورد ، و براى گريه و زارى و عزادارى به حرم جدش امام موسى الكاظم پناه برد . فخر الملك وزير و همهء اشراف و قضات و شهود و اعيان حضور يافتند . او را غسل دادند و كفن كردند . فخر الملك و ديگر حاضران ، به امامت ابو عبد اللّه بن المهلوس علوى ، بر او نماز گزاردند ، و در منزلش در محلهء كرخ او را دفن كردند . سپس ، به قولى پس از خراب شدن خانه‌اش ، سيد مرتضى او را به كاظمين برده در جوار حرم امام موسى الكاظم دفن كرد ، و به قول ديگرى ، كه عبد الحسين حلّى مىگويد
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، جلد 1 ، مقدمه ، ص 34 .