تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيد رضى ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
از جمله كسانى كه طالع فرخندهء خلافت و بزرگوارى را در پيشانى سيّد مىديدند ، دوست بسيار نزديك و صميمى او ، ابو اسحاق صابى ، كاتب دربار ديلميان و سپس خلافت بود . وى 66 سال از سيّد رضى سالمندتر بود ، امّا فضايل سيّد جوان او را سزاوار دوستى صابئي پير مىكند . ابو اسحاق صابى از نوابغ ادب روزگار خويش به شمار مىرود ، و داراى رسائل مشهورى است كه بدان وسيله بلاغت را از برترين ارزشهاى عصر خويش در آورده ، آن را به مثل اعلاى سخنورى و نويسندگى و هدف والاى سخنوران و نويسندگان رسانيده است . از همين پيوند است كه ميان او و سيّد مكاتباتى به شعر جريان داشته است . برخى از آنها را تاريخ نگاه داشته و بيشتر آنها را به خود وا گذاشته است . از جملهء آنها ابيات زير است كه ابو اسحاق در يكى از مناسبتها ، براى سيّد رضى فرستاده در آنها چنين مىگويد : « 1 »
أبا حسن لي في الرّجال فراسة * تعوّدت منها أن تقول فتصدقا
اى ابو الحسن ، من درون بينى و آينده‌نگرى دقيقى در بارهء افراد دارم ، و عادت كرده‌ام كه رازها با من سخن گويد و راست آيد ، از تو مرا چنين خبر مىدهد كه تو داراى مجد و شكوه هستى ، به زودى ، از پلكان ترقى تا بالاترين درجه فراز خواهى شد ، من وظيفهء بزرگداشت را پيش از هنگام آن به جاى آورده ، گفتم : خداى سيد را روزگارى دراز نگاه دارد ، سخنى در اين باره در درون دارم كه آشكارش نكرده‌ام ، تا هنگامى كه خود را براى رها شدنش آزاد ببينم ، اگر تا آن روز زنده ماندم يا اگر مردم ، مژدهء مرا به يادآور ، و آن را حقّى از من در گردن خود بدان كه بايد به جايش آورى ، نگاهبان فرزندان و خاندان من باش ، در آن هنگام كه پهلو در جايگاه جاودانگى آسوده است .
هامش
( 1 ) . الشريف الرضى ، صفحات 36 و 37 .