تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيد رضى ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
يا للرجال لفجعة جذمت يدي * و وددت لو ذهبت على برأسي
وا فريادا از مصيبتى كه دستم را بريد ، اى كاش به جاى دست راستم سرم را برده بود ، پيوسته از پيش آمدنش مىترسيدم تا اين كه در رسيد و جام زهراگينش را سر كشيدم ، روزگارى آن را اين دست و آن دست كردم ليكن همين كه تصميم گرفت ، هيچ فرصتى نداد و بيدرنگ وارد شد ، به سرازير شدن چشمهء اشكم اعتراض نكنيد ، زيرا اشك از اختيارم بيرون رفته مرا چنان كه بايد يارى نمىكند . خداى را زندگانى كوتاه و بس پاكيزه‌اى ، و چه عمرهاى درازى كه به ناپاكى به سر مىرسد . و مهيار ديلمى دو قصيده در رثاى معلمش سيد رضى گفته است ، كه يكى از آنها داراى 70 بيت است به مطلع :
من جب غارب هاشم و سنامها * و لوى لويا فاستزلّ مقامها
چه كسى گردن و پشت هاشم را شكست ، و كمر لوى را خم كرد و از جايگاه خود لغزانيد ، و بر قريش در سنگستانهاى مكه بتاخت و آنان را با يك دست درهم پيچيد و شكوه و جلال و خرگاهشان را درهم شكست ، چه كسى به مكه وارد شده حريمش را درهم شكست ، در حالى كه خانه مشاهده مىكرد و حرامش را حلال گردانيد ، امروز پيامبر به گريه نشسته است ، و براى مصيبتى كه در طف بر سر فرزندان فاطمه آمده است خواهان نوحه‌سرايى است ، امروز ديگر چه كسى به حمايت و رعايت دين بر مىخيزد ، و كاخ والاى عقيده را چه كسى به نگهبانى مىايستد ، آيا دستهاى مردان با شمشيرهايشان نا آشنا شده است ، و به تسليم گردن گذاشته‌اند ، يا اسلام خويش را به كنارى نهاده‌اند ؟ يا ذو الحسبين را كه مدافع بزرگ موجوديت اسلام بود غافلگير كرده كشته است ، خيانتى شبانه با مرگ‌هايشان كه بر سپيدهء صبح روا داشته است . . . « 1 »
هامش
( 1 ) . دكتر محمد هادى امينى ، الشريف الرضى ، ص 104 - 103 ، به نقل از ديوان مهيار الديلمى ( چاپ قاهره ) .