مىگويند يكى از ادبا از كنار خانهء سيّد رضى در سامراء ( سرّ من رأى ) گذشت ، و نمىدانست كه اين خانهء سيد بوده است . چون آثار ويرانى و از هم پاشيدگى آن را مشاهده كرد كه گوياى آبادانى و شكوه و جلال روزگار گذشتهاش بوده ، شگفتزده از پيشامدهاى دگرگون سازندهء زمان و شبيخون اين جهان ، بر خرابههايش ايستاده به اشعار سيد رضى تمثل جست :
و لقد وقفت على ربوعهم * و طلولها بيد البلى نهب
در كنار آثار ويران خانهشان ايستادم ، كه به دست فرسودگى و خرابى غارت شده بود ، آن چنان گريستم كه از فرياد زارى من ، شترم به ضجّه افتاد و كاروان به سرزنشم فرياد بر آورد ، چون حركت كردم با ناپديد شدن ويرانهها چشمم از آن روى برگردانيد ولى روى قلبم به سوى آن برگشت .
شخصى از كنارش گذشته شنيد كه اين بيتها را مىخواند ، پرسيد :
مىدانى كه اين خانه متعلق به چه كسى بوده است ؟ گفت : نه ! گفت : اين خانه متعلق به گويندهء آن ابيات است كه خواندى ، و از چنين حسن اتفاقى تعجب كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . ابن العماد حنبلى ، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب ، 3 - 183 .