در بارهء تبار واليان مصر نوشته شود ، و محمد نظر خود را در اين باره در آن گزارش بنويسد .
صورتمجلسى بر آن خواسته نوشته شد ، همهء كسانى كه در آن مجلس حاضر بودند ، از آن جمله ابو احمد و فرزندش مرتضى ، گواهى خود را در آن نوشتند ، و به نزد رضى برده شد تا نظر خود را در آن بنويسد . پدر و برادرش آن را بردند ، اما از نوشتن چيزى در آن خوددارى كرد ، و گفت : نمىنويسم زيرا از داعيان صاحب مصر مىترسم ، و گفتن آن شعر را انكار كرد ، به خطر خود شرحى نوشت ، و سوگند ياد كرد كه شعر از او نيست و آن را نمىشناسد . پدر بر او فشار آورد كه خطش را در آن محضر نامه بنگارد ، ولى نپذيرفت و گفت : از داعيان و مبلغان مصرى و غافلگيرانه كشته شدنم به دست آنان مىترسم ، زيرا بدين شيوه مشهورند . پدرش گفت : شگفتا ! از كسى كه ميان تو و او هفتصد فرسنگ است مىترسى ، و از كسى كه يك صد گز ميانتان فاصله است نمىترسى ! و سوگند خورد كه اگر نظر خود را در محضرنامه ننويسد نه خودش با او سخن مىگويد و نه مرتضى ، زيرا از القادر مىترسيدند و از او احساس خطر مىكردند ، و مىخواستند بدين وسيله خاطر او را آسوده سازند .
چون گزارش كار به اطلاع القادر رسيد ، به علت نيّت سوئى كه عليه رضى داشت ، خاموش ماند ، و چند روز بعد او را از نقابت خلع كرد ، و محمد بن عمر نهر سايسى را سرپرست نقابت كرد . « 1 » در جاى جاى ديوان اين درخواست به روشنى به چشم مىآيد :
ميراث محمّد ( ص ) را برگردانيد برگردانيد ، چوگان خلافت و برد « 2 »
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه ، ج 1 ( مقدمه ) ، صفحات 37 تا 39 .
( 2 ) . خلفا عبايى از برد يمانى مىپوشيدند و مدعى بودند كه اين همان بردى است كه پيامبر اكرم ، به عنوان صله ، در برابر قصيدهء « بانت سعاد » ، از دوش خود برداشته به كعب بن زهير ، بخشيد . اين برد در خاندان او بود تا اين كه آن را به بيست هزار درهم به معاويه فروختند ، سپس به منصور عباسى ( از طرف چه كسى معلوم نيست ) به چهل هزار درهم . ( الوسيط فى الادب العربى ، الشيخ احمد الاسكندرى و الشيخ مصطفى العنانى ، دار المعارف بمصر ، الطبعة الثامنة عشرة ، ؟ ، ص 153 ) .