عبد اللطيف شراره مىگويد :
در زندگى رضى ، بويژه در آغاز آن ، همهء عناصر و انگيزههاى چشمداشت به مقام و الا ، فراهم بودند ، از احساس به ارجمندى خود و علو همت گرفته ، تا افتخار به شرافت خانوادگى ، كه سراسر عراق ، و همهء جهان اسلام را فرا گرفته بود ، باعث مىشدند تا چون به سن نوجوانى رسد ، همنشينان و وابستگان او ، چه فقيه و چه اديب و چه شاعر ، آهنگ او را براى چشم دوختن به برترين جايگاه ( خلافت ) بر انگيزند :
« أبيت ، و كان العزّ منى خليقة * و هل سيّة إلّا و قومي أباتها
از هر ناشايست ، خوددارى ورزيدم و سزاوار من عزت و ارجمندى است ، و آيا قوم من از پذيرش هر ننگى و ناسزايى خوددارى نمىورزند ؟
از روى بيخردى مرا از تهديد نترسانيد ، مرا سرى سرشار از آهنگ و دلى پر از جرئت است .
ليكن چنين چشمداشتها مايهء رنجها و رشكها ، و پايهء نيرنگها و ترفندهايى است كه در نهان و آشكار پيرامون شخص پديدار مىگردد . و اين ناملايمات را رضى به خوبى احساس مىكند :
به همه كسانى كه آزمودم و آنان را خاندان و غير خاندان ديدم ، تا تشنگيم را از بين ببرند ، بگو ، شما را براى زدودن گرفتاريهاى خود به شمار آوردم ، اما همگى ياور گرفتاريها گشتيد ، همگى شما را سپر بلاهاى خويش مىپنداشتم ، گويا دشمن از راه سپر به كشتن من موفق شده است .
چون در اشعار شريف نيك بنگرى ، رنجها و ناكاميهايى را كه آرزوها برايش به بار آوردهاند ، بسيار بيشتر از كاميابيهايى مىيابى كه در سر مىپرورانيد .
در حقيقت ، جوّ سياسى زمان بود كه آن آرزوها را در شريف ايجاد كرد ، و به دنبال تحقّق آنها به تلاش بر انگيخت ، و همهء آنها عواملى