ما مقامي على الهوان و عندي * مقول صارم و أنف حميّ
به خوارى جايگاه نگيرم كه زبانى برنده چون شمشير و طبعى ستم ناپذير دارم ، و سرشتى كه از پذيرش خوارى بسى برتر مىپرد ، همچون پريدن بلند پرندهاى وحشى ، چه عذرى براى جوانمردى باقى مىماند كه شمشيرى برّان در نيام او جاى دارد ؟
در سرزمين دشمنان رخت خوارى بپوشم ، در حالى كه در مصر خليفهء علوى است ؟
كسى كه پدرى چون پدر من دارد ، و چون به گذشتهء دورش بنگرد ، سرورى مانند سرور من ؟
رگ و ريشهء من با ريشهء آن سرور جهانيان در هم تافته است كه محمد ( ص ) و على باشد « 1 » .
القادر به نقيب ابو احمد گفت : به پسرت بگو : چه خوارى و اهانتى از طرف ما بر او رفته است ، و چه ستمى از ما بر وى روا داشته شده است ، و در كشور ما چه ذلتى ديده است ؟ و اگر به نزد خليفهء مصر برود ، با او چه خواهد كرد كه ما نكردهايم ؟ آيا بيشتر از ما به دو نيكى خواهد كرد ؟ آيا نقابت را و نظر دادن در مظالم را به وى واگذار نكرديم ، او را قائم مقام خود در حرمين و حجاز و امير الحاجّ نكرديم ! آيا از صاحب مصر بيشتر از اينها به دست مىآورد ؟ گمان نمىكنيم كه اگر آنجا برود ، چيزى بيشتر از آنچه يكى از طالبيان در مصر دارند به وى مىدهد ؟
نقيب ابو احمد گفت : اين شعر را نه از او شنيدهام و نه به خط او ديدهام ، بعيد نيست كه يكى از دشمنانش گفته به وى نسبت داده است .
القادر گفت : اگر چنين است ، پس اكنون صورت مجلسى متضمن بد گويى
هامش
( 1 ) . در ديوان 11 بيت ( 2 - 576 ) و در بالاى آن يادآور شدهاند كه سيّد سرودن اين ابيات را انكار كرده و در ديوانش ثبت نشده اما مشهور است كه از اوست .