از اين جا خطاب به پدرش مىگويد :
جانم فداى تو باد اى شكوه و دليرى بزرگواريها ، آنچه بر سر تو آوردند رفتار ترسويى است كه كينه توزيها او را دلير كرده است ، نه شمشيرهاى بران و نيزهها از تو نه جاى مانده است ، و نه زيبارويان مرواريد گون از تو گرفتهاند ، بر كنار شدى ليكن از بخشندگى عزل نشدهاى ، و بخشندگى تو در گردن والامرتبگى گواه راستين توست ، دشمنان شادى نكنند زيرا بر كنارى نمايشگاهى است ، كه با بيرون رفتن كسى از آن ، ديگرى بدان وارد مىشود ، آن كس كه ادعاى بازوى ( عضد ) دولت را دارد و يارى آن را ، به غير خدا مىبالد ، در حالى كه ياور تو رحمان است ، و بازوى تواناى تو شكوه گذشتگانت ، پروردگار خير و نيكى را ، آن استخوان پوسيده ، سرزنش مىكند و ننگ مىداند ، آيا آن استخوانهاى جاويدان ، پاك و منزّه از هر عيب و عارى نيستند ؟
آرى آن استخوانها منزّهند ، ليكن دشنام به پيامبر را غنيمتى ديد ، در حالى كه جز افرادى پر از ريبه و با انكار حق پيامبر پيرامون او نيستند ، اگر پدرم در ميان فاطميان بود ، نيزهها و شمشيرها و پرچمها بر سرش برافراشته مىشد ، هيچ پدرى مانند فرزند موسى زادروزى نزديك ندارد كه مردان دور تر از آن دورى جويند ، به حج رفتن را زير حمايت قرار داد و رسيدگى به مظالم را درجهاى بلند بخشيد ، و به نقابت ، از آغاز تا انجام ، افتخارى افزون عطا كرد ، در آن روز كه به تنهايى سوار گرديد ، برادرش ، به يارى او رفت ، و هجران و جدايى گفت : كه او بهترين ياور است . . .
( ديوان 1 - 305 )
سيد رضى ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: سيد محمد مهدى جعفرى
ص١٣٦